جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢١ - غزل ٢٠٩ سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
مىگويد:
|
وَمُنّى عَلى سَمْعى ب «لَنْ»، إِنْ مَنَعْتَ أَنْ |
أَراكَ، فَمِنْ قَبْلى لِغَيْرِىَ لَذَّتِ[١] |
|
و به گفته خواجه در جايى:
|
آنكه پامال جفا كرد چو خاك راهم |
خاكْ مى بوسم و عذرِ قدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم كه به جور از تو بنالم، حاشا! |
چاكرِ معتقد و بنده دولت خواهم[٢] |
|
و يا مى خواهد بگويد: آنان كه از عطر جمال دوست، بهرهمند گشتهاند، چون با غمزدگانِ هجران بنشينند، غمشان را مى زدايند؛ و محبوب، چون به هجران مبتلايشان سازد و به صفت جلالشان براند، به ناراحتى و بىقرارى دچارشان مىنمايد. به گفته خواجه در جايى:
|
چو بر شكست صبا، زلف عنبر افشانش |
به هر شكسته كه پيوست، تازه شد جانش |
|
|
كجاست هم نَفَسى؟ تا كه شرح غصّه دهم |
كه دل چه مى كشد از روزگار هجرانش |
|
|
جمال كعبه مگر، عذر رهروان خواهد |
كه جانِ زنده دلان، سوخت در بيابانش[٣] |
|
|
به فَتْراكِ جفا جانها، چو بربندند، بربندند |
ز زلف عنبرين جانها چو بفشانند، بفشانند |
|
با اين بيان، به سبب كشته شدن عاشق توسّط دوست اشاره كرده و مى گويد:
اگر دوست به كشتن و فناء عشّاق مبادرت نموده و صيدشان مى كند، به جهت آن است كه دربند تعلّقاتشان مى بيند، ناچار مى كُشَدْ و به «فَتْراك»[٤] بسته و با خود مى برد. و چون جانهايشان را از دام كثرات جدا مى سازد، به ايشان كمالات نثار.
[١] - ديوان ابن فارض، ص ٦٥- اگر مرا از ديدارت باز داشتى، با جواب ردِّ« هرگز» بر گوشم منّت نه، كه پيش از من، براى غير من[ يعنى، حضرت موسى( ٧] لذّت بخش بوده است.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.
[٤] -« فَتْراك»، خورجينى بوده كه شكارچيان در عقب اسب خويش مى بستهاند. و چون شكار مى كردهاند، آن را در ميان خورجين مى گذاشته و مى بسته و مى بردهاند.