جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٠ - غزل ٢٠٩ سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
|
سَمَن بويان، غبارِ غم چو بنشينند، بنشانند |
پرى رويان، قرار از دل چو بستيزند، بستانند |
|
خواجه در اين غزل، هم گله، و هم اظهار اشتياق به دوست نموده و مى گويد:
آنان كه با عالم حقيقت رابطه دارند، و از انس و وصال دوست بهره مندند، و همواره رايحه و نفحات جان بخش او را استشمام مى كنند، هنگامى كه غبار غمى از عالم طبيعت بخواهد بر چهره دلشان بنشيند، با رابطه معنوى كه با محبوب حقيقى به دست آورده اند و لذّت مشاهده اى كه نصيبشان گشته، آن غبار را مى زدايند.
در جايى مى گويد:
|
غمِ كهن به مى سالخورده دفع كنيد |
كه تخم خوشدلى اين است، پير دهقان گفت[١] |
|
و نيز مى گويد:
|
چو نقش غم ز دور بينى، شراب خواه |
تشخيص كرده ايم و مداوا، مقرّراست[٢] |
|
و چنانچه دوست با آنان از طريق صفت جلال با بىاعتنايى بستيزد و به خويش راه ندهد و به ايشان، «لَنْ تَرانِي»[٣]: (هرگز مرا نخواهى ديد.- يا شبيه به آن را گويد، آنان از اين گفتار هم لذّت مى برند. عمر بن فارض در قصيده تائيّه خود.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٤، ص ١٠٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤، ص ٦٧.
[٣] - اعراف: ١٤٣.