جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٨ - غزل ٢٠٧ ساقى حديث سرو و گل و لاله ميرود
از اين پس كاروان سِحر بايد به دنبال چشم و جمال جذّاب محبوب ما در حركت باشد، و از جذبه جمال او روش سحر كردن را فرا گيرد؛ زيرا عابدى كه نمىخواست شيوه و روش ما را بپذيرد، اكنون ببين كه چگونه جذْبه جمال محبوب، او را مى فريبد. به گفته خواجه در جايى:
|
عمرى است، تا به راه غمت رو نهادهايم |
روى و رياى خلق، به يك سو نهادهايم |
|
|
هم جان، بدان دو نرگسِ جادو سپردهايم |
هم دل، بر آن دو سنبل هندو نهادهايم |
|
|
تا سِحر چشم يار، چه بازى كند؟ كه باز |
بنياد، بر كرشمه جادو نهادهايم[١] |
|
|
خوى كرده مى خرامد و بر عارض سَمَن |
از شرم روى او، عرق از ژاله مى رود |
|
محبوب ما، چنان برافروخته و عرق كرده و مست مى خرامد كه گل ياسمن از شرم جمال او عرق سرد مى ريزد.
كنايه از اينكه: موجودات و مظاهر تا وقتى نزد من زيبايى و جمال داشتند كه جمال محبوب را نديده بودم. و چون دوست جلوه نمود و يا جمال او را نگريستم، موجودات در برابرش هيچ، و خجلت زده بودند؛ زيرا ايشان هر جمال و كمالى كه دارند از صفات و اسماء و زيباييهاى اوست؛ كه:
١٦٢٤
«وَبِأَسمائِكَ الَّتى غَلَبَتْ [مَلَأَتْ] أَرْكانَ كُلِّ شَىْءٍ.»
[٢]: ( [و از تو مسألت دارم ...] به اسمائت كه بر اركان و شراشر وجود هر چيزى چيره گشته [ويا آن را پر كرده] است.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٧، ص ٣١٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧، و مصباح المتهجّد، ص ٨٤٤.