جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٥ - غزل ٢٠٥ سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد
فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ»[١]: (آنگاه به موسى وحى نموديم كه عصاى خود را به دريا [ى نيل] بزن، سپس دريا شكافت و آبِ هر قسمت آن چون كوهى بزرگ گشت.- همچنين: «وَ اضْمُمْ يَدَكَ إِلى جَناحِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ»[٢]: (و دست خود به گريبان فرو بر تا نورانى و درخشان بىهيچ عيب بيرون آيد.- نيز:
«وَ نَزَعَ يَدَهُ، فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ»[٣]: (و دستش را بيرون آورد، كه ناگهان براى بينندگان تابنده بود.)
|
گفت: آن يار، كز او گشت سَرِدارْ بلند |
جرمش اين بود، كه اسرار هويدامى كرد |
|
دوست، و يا استاد به من فرمود: حال كه مشكل تو حلّ شد، اين سرّ را مخفى بدار؛ زيرا منصور حلّاج كهدار، به او بلندى يافت و يا سَرِدار رفت، سببش افشاء نمودن سرّ الهى بود؛ كه:
١٤٨٧
«أَلْمَرْءُ أَحْفَظُ لِسِرِّهِ.»
[٤]: (هركس راز خود را بهتر حفظ مى كند). به گفته خواجه در جايى:
|
دانى كه چنگ و عُود چه تقرير مى كنند؟ |
پنهان خوريد باده، كه تكفير مى كنند |
|
|
ناموسِ عشق و رونقِ عشّاق مى برند |
عيبِ جوان و سرزنشِ پير مى كنند[٥] |
|
ولى:
|
آن كه چون غنچه دلش را، زِ حقيقت بنهفت |
وَرَق خاطر از اين نكته، مُحشّى مى كرد |
|
كسانى كه رازدار هستند، چون اسرار الهى بر آنان مكشوف گردد، آن را در.
[١] - شعراء: ٦٣.
[٢] - طه: ٢٢.
[٣] - اعراف: ١٠٨.
[٤] - نهج البلاغة، كتاب ٣١، ص ٤٠٢.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧١، ص ١٤٨.