جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧ - غزل ١٨١ دوش مى آمد و رخساره برافروخته بود
به قامت او شايسته نخواهد بود. لذا مى گويد:
|
كفر زلفش رهِ دين مى زد و آن سنگين دل |
در رهش مشعله از چهره برافروخته بود |
|
محبوب، همواره با صفت جلال و جمال به نابودى عاشق دست مى زد (با جمال جذب، و با جلال نابود مى ساخت و در واقع، با هر دو عاشق را از خود مىگرفت.- هرچه از عبادات قشرى و خود بينيها و توجّهاتِ به عالم طبيعت براى خود كسب نموده بود، مىستانيد.
لذا مى گويد:
|
دل بسى خون به كف آورد، ولى ديده بريخت |
اللَّه اللَّه كه تلف كرده، كه اندوخته بود |
|
كنايه از اينكه: عمرى كه به خودستايى و عبادات قشرى پرداختيم، دوست با نگاهى و عنايتى از ما بستانيد؛ و يا ديده دل ما با يك نظرى كه به محبوب نمود، همه را از دست بداد. نگاه كن ببين عالم عنصرى عمرى اندوخت، و نگار به يك جلوه، پرداخته و ساخته عمر ما بگرفت! و يا ديده دل با نگاهى به او اندوخته خود بريخت!.
و ممكن است معنا اين باشد كه: ما سالها خون دل بدست آورديم، و محبوب پس از جلوه اى و به فراق مبتلا ساختن ما، خون دلمان را به اشك مبدّل نمود و از ديده ما فرو ريخت.[١] ببين چه كس اندوخت و چه كس تلف كرد.
به گفته خواجه در جايى:
|
ز گريه، مردم چشمم، نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت، حال مردمان چون است |
|
[١] - نظر به اينكه گفتهاند:« اشكِ چشم، بخارى است از خون دل.»