جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦١ - غزل ٢٠١ رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
|
دوست را، گر سرِپرسيدن بيمارِغم است |
گو بيا، خوش، كه هنوزش نَفَسى مى آيد[١] |
|
|
ز روى ساقىِ مَهْوَشْ گلى بچين امروز |
كه گِرْد عارضِ بُستان، خطِ بنفشه دميد |
|
اى خواجه! امروز كه دوست در تجلّى است و جمال يار از طريق مظاهر، در كمال طراوت و تازگى جلوه گر است، از او بهره اى برگير، چون معلوم نيست ديدارت پايدار باشد. به گفته خواجه در جايى:
|
دوستان! وقت گل آن بِهْ كه به عشرت كوشيم |
سخن پير مغان است، به جان بنيوشيم |
|
|
نيست در كس كرم و، وقت طرب مى گذرد |
چاره آن است، كه سجّاده به مِىْ بفروشيم[٢] |
|
|
چنان كرشمه ساقى دلم ز دست ببرد |
كه با كسِ دگرم نيست، روىِ گفت و شنيد |
|
از اين بيت بر مى آيد: خواجه به مژده داده شده، رسيده كه مى گويد: كرشمه و تجلّى مخصوص محبوب كه با نازش آميخته بود، چنان از من دل و عالم خيالىام را ستاند كه حاضر نبودم با غير او سخن بگويم، و يا از غير او سخن بشنوم.
كنايه از اينكه: محبوب، به گونه اى تجلّى كرد كه مرا از من گرفت كه ديگر خود را نمى ديدم و با هيچ كس غير از او سخن نگفته و نمى شنيدم. در جايى مى گويد:
|
مرا، مِىْ دگر باره از دست برد |
به من باز آورد مِىْ، دستبُرد |
|
|
هزار آفرين بر مِىِ سرخ باد |
كه از روى ما رنگِ زردى ببرد |
|
|
شود مستِ وحدت ز جام أَلَست |
هر آن كو چو حافظ، مِىِ صاف خورد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٣، ص ١٩٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٢، ص ٣٠٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.