جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٦ - غزل ١٩٧ راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد
|
بر عزم كامرانى، فالى بزن، چه دانى؟ |
باشد كه گوى عيشى، با اين و آن توان زد |
|
اى سالك! و يااى خواجه! به عزم اين كه از دوست كامى برگيرى، تفأل به خير و نيكى بزن و به كار سلوك و مجاهده بپرداز. اميد است به مشاهده او از طريق مظاهرش كامروا شوى و گوى عيشى را با همه موجودات بزنى و در اين جهان و جهان ديگر به ديده توحيد در مظاهرش بنگرى؛ كه:
١٤٢٠
«وَأَنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إِلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأَنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[١]: (و تويى كه خود را در هر چيزى به من شناساندى تا تو را آشكار در هر چيزى ديدم، و تو براى هر چيزى آشكار هستى.)
|
حافظ! به حقّ قرآن، كز زُرْق و شيد بازآ |
شايد كه گوى خيرى، در اين ميان توان زد |
|
آرى، با حيله گرى و زهد فروشى و قدس ظاهرى، نمىتوان به دوست نزديك شد، بلكه گوى خير و سعادت را كسى مى تواند ببرد، كه از قشر و ظاهر بيرون آمده و به لُبّ بپردازد و به عبادت و كارهاى خود رنگ اخلاص بزند.
خواجه نيز به خود خطاب كرده و مى گويد: به حقّ قرآن، لباس زهد خشك و دو روئى و خودنمائى در عبادت و بندگى دوست را از تن برگير و به اخلاص در كردار كوش، تا شايد بدين وسيله به قرب دوست راه يابى، كه:
١٤٢١
«أَخْلِصْ تَنَلْ.»
[٢]: (اخلاص ورز تا نائل گردى.) يا:
١٤٢٢
«مَنْ أَخْلَصَ، بَلَغَ الآمالَ.»
[٣]: (هركس اخلاص ورزد، به آرزوهايش مى رسد.).
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الاخلاص، ص ٩٢.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب اخلاص، ص ٩٣.