جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٥ - غزل ١٩٧ راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد
و يا مى خواهد بگويد: آنان كه مورد نظر دوست واقع شدهاند، با يك نظر او به ايشان، دادِ حراجِ خود زده و به نيستى خواهند گراييد: عشق است و دادِ اوّل ...
در واقع، گويا با اين بيان آن نظر را طلب مى كند؛ كه:
١٤٦٦
«إِلهى! وَاجْعَلْنىِ مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[١]: (بار الها! مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و تو را اجابت نمودند، و به ايشان نگريستى و از جلال و عظمتت مدهوش گشتند، سپس در باطن با آنها مناجات كردى و آشكارا و در ظاهر براى تو عمل نمودند.)
|
با عقل و فهم و دانش، دادِ سخن توان داد |
چون جمع شد معانى، گوىِ بيان توان زد |
|
گويا خواجه با اين بيت مى خواهد از گفتار خود كه از روى عقل و فهم و دانش است، تعريف كرده و بگويد: هركس كه گفتارش جامع اين سه امر (عقل، فهم و دانش) باشد مى تواند داد سخنورى سر دهد.
|
عشق و شباب و رندى، مجموعه مراد است |
ساقى! بيا كه جامى، در اين زمان توان زد |
|
در اين بيت به آمادگى خود براى پذيرفتن تجلّيات حضرت حق اشاره نموده و مىگويد: اى خواجه! مجموعه مرادت، در اين سه چيز (عشق، جوانى و رندى) حاصل مى شود كه هر سه در تو جمع است و فقط عنايت و تجلّى از ناحيه دوست كارت را تمام مى كند، محبوبا! جامى از تجلّيات خود به من عطا كن تا به كمال نائل گردم؛ كه:
١٤١٩
«إِلهى! أُطْلُبْنى بِرَحْمَتِكَ حَتّى أَصِلَ إِلَيْكَ، وَاجْذِبْنىِ بِمَنِّكَ حَتّى أُقْبِلَ عَلَيْكَ.»
[٢]: (معبودا! با رحمتت مرا بخوان تا به وصال تو نائل آيم، و با عطايت مرا جذب نما تا بر تو روى آورم.).
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.