جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٣ - غزل ١٩٧ راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد
دل راه دادهام، نيست. اى ساقى واى محبوبِ حقيقى! با پياله اى از شراب تجلّيات مرا مست خود كن، تا آن نيز از ميان برداشته شود و بتوانم بوسه اى چند بر دهانِ تو زنم و به تمام معنا در جمال تو فانى گردم و آب حيات ابدى از لبت بنوشم: كه:
١٤١٤
«وَاجْعَلْ لى عِنْدَكَ مَقيلًا آوى إِلَيْهِ مُطْمَئِنّاً وَمَثابَةً أَتَبَوَّأُها وَأَقِرُّ عَيْناً.»
[١]: (براى من در نزد خود آسايشگاه آرامى كه بدانجا پناه برم، و بازگشتگاه و منزلى كه در آنجا سكنى گزينم و چشمم بدان روشن گردد، قرار ده.)
|
بر جويبار چشمم، گر سايه افكند دوست |
بر خاكِ رهگذارش، آب روان توان زد |
|
اگر دوست به اشك چشمانم ترحّم كند و سايه عنايتش را بر سرم بيافكند و مرا به ديدار خويش خشنود سازد، پس از آن مى توان به خاكسارى و عبوديّت حقيقى پرداخت و اشك شوق به پاى او ريخت.
و ممكن است منظور از بيت اين باشد كه: اگر اشك ديدگانم موجبات ديدار دوست را فراهم سازد، مىتوان براى رسيدن به اين عنايت، سربندگى به خاك درگاهش سائيد و بيش از اين گريست.
در جايى مى گويد:
|
زهى خجسته، زمانى كه يار، باز آيد |
به كامِ غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
مقيم، بر سرراهش نشستهام چون گرد |
به آن هوس، كه بر اين رهگذار، باز آيد |
|
|
سرشك من، نزند موج بر كنار چو بحر |
اگر ميان وىام در كنار، باز آيد[٢] |
|
|
درويش را نباشد، منزل، سراى سلطان |
مائيم و كهنه دلقى، كاتش در آن توان زد |
|
گويا خواجه مى خواهد بگويد: ما فقيران؛ كه: «يا أَيُّهَا النَّاسُ! أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ،.
[١] - صحيفه سجّاديه، دعاى ٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.