جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٨ - غزل ١٩٧ راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد
غزل ١٩٧ [: راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد ...]
|
راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد |
شعرى بخوان كه با او رطل گران توان زد |
|
|
بر آستان جانان گر سر توان نهادن |
گلبانگ سر بلندى بر آسمان توان زد |
|
|
در خانقه نگنجد اسرار عشق و مستى |
جام مى مغانه هم با مغان توان زد |
|
|
شدرهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست |
گر راهزن تو باشى صد كاروان توان زد |
|
|
گر دولت وصالت خواهد درى گشودن |
سرها بر اين تخيّل بر آستان توان زد |
|
|
قد خميده ما سهلت نمايد امّا |
بر چشم دشمنانت تير از كمان توان زد |
|
|
از شرم در حجابم ساقى تلطّفى كُن |
باشد كه بوسه اى چند بر آن دهان توان زد |
|
|
بر جويبار چشمم گر سايه افكند دوست |
بر خاك رهگذارش آب روان توان زد |
|
|
درويش را نباشد منزل سراى سلطان |
مائيم و كهنه دلقى كاتش در آن توان زد |
|
|
اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند |
عشق است و داو [دادظ] اول بر نقد جان توان زد |
|
|
با عقل و فهم و دانش داد سخن توان داد |
چون جمع شد معانى گوى بيان توان زد |
|
|
عشق و شباب و رندى مجموعه مراد است |
ساقى بيا كه جامى در اين زمان توان زد |
|
|
بر عزم كامرانى فالى بزن چه دانى |
باشد كه گوى عيشى با اين و آن توان زد |
|
|
حافظ بحق قرآن كز زرق و شيد بازآ |
شايد كه گُوى خيرى در اين ميان توان زد |
|