جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٥ - غزل ١٩٦ رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد
با بندگى راستين، در پيشگاهت برپادار.- نيز به گفته خواجه در جايى:
|
دليلِ راه شواى طاير خجسته لقا! |
كه ديده آب شد از شوق خاك آن درگاه |
|
|
منم كه بىتو نَفَس مى زنم، زهى خجلت |
مگر تو عفو كنى، و رنه چيست عذر گناه |
|
|
به عشق روى تو، روزى كه از جهان بِرَوم |
زتربتم بدمد سرخ گل، به جاى گياه[١] |
|
|
مىخواستم كه ميرمش اندر قدم، چو شمع |
او خود گذر به من، چو نسيم سحر نكرد |
|
در حالى كه در فراق محبوب چون شمع مى سوختم و آب مى شدم، آرزويم آن بود (اگر جلوه نمايد و مرا به ديدارش شاد كند) به پايش جان بسپارم، ولى افسوس! كه بر من گذرى نكرد، تا با ديدارش چون شمع (كه با نسيم صبح در آخرين لحظات روشنايىاش نابود مى گردد) نابودى و فناى خود را با عناياتش مشاهده كنم و لايق پيشگاهش گردم و مرا بپذيرد. در جايى مى گويد:
|
چه بودى ار دل آن ماه، مهربان بودى؟ |
كه كار ما، نه چنين بودى ار چنان بودى |
|
|
به رُخ، چو مهر فلك بىنظيرِ آفاق است |
به دل، دريغ! كه يك ذرّه مهربان بودى |
|
|
زپرده كاش برون آمدى چو قطره اشك |
كه بر دو ديده ما، حكم او روان بودى[٢] |
|
|
يا رب! تو آن جوان دلاور نگاهدار |
كز تيره آه گوشه نشينان حذر نكرد |
|
مفهوم اين بيت هم گله اى است ممزوج با دعا. مىگويد: گرچه دوست كه همواره در طراوت و زيبايى يكتاست، و در بىاعتنايى به من دل آور است، و از تير آهم نمى هراسد، از آه گوشه نشينان كه در فراقش مى سوزند نگاه دارش كه من با اين همه، از او دست نخواهم كشيد تا شايد روزى به ديدارش نائل آيم.
به گفته خواجه در جايى:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٩، ص ٣٦٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٦، ص ٣٩٨.