جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٤ - غزل ١٩٦ رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد
هرچه اشك از ديدگان باريديم، دوست به ما همچنان بىاعتناء بود؛ زيرا او در مقام عزّ خود حاضر نيست غير خود را ببيند و صيد كس بشود؛ كه:
١٤٠٨
«وَبِعِزَّتِكَ الّتى لا يَقُومُ لَها شَىْءٌ.»
[١]: (و [درخواست مى كنم] به عزّت تو كه هيچ چيزى در برابر آن برپا نيست.).
ما مى خواهيم با عبادات و اشك چشم و غيره او را به دام خود اندازيم، و اين محال است؛ زيرا او محكوم چيزى و كسى و امرى واقع نخواهد شد؛ كه: «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[٢]: (خداوند بر كار خود غالب و چيره است، و ليكن بيشتر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.).
در جاى ديگر، در تمنّاى اين معنى مى گويد:
|
تا كى كشم عتابت، از چشم نيم خوابت |
روزى كرشمه اى كن، اى نور هر دو ديده! |
|
|
زنهار! تا توانى اهل نظر ميآزار |
دنيا وفا ندارد، اى يار برگزيده![٣] |
|
لذا باز مى گويد:
|
ماهىّ و مرغ، دوش نخفت از فغان من |
و آن شوخ ديده بين، كه سر از خواب بر نكرد |
|
كنايه از اينكه: شب گذشته ناله و گريه و فغان من در اشتياق ديدار دوست به حدّى بود كه دل موجودات دريايى و پرندگان آسمانى به حالم سوخت و گريستند؛ ولى دوست همچنان به من بىاعتنا بود.
چرا چنين نباشد؟ كه مرا در عاشقى و ادّعايم صادق نمى بيند.
«فَاهْدِنى بِنُورِكَ إِلَيْكَ، وَأَقِمْنى بِصِدْقِ الْعُبُودِيَّةِ بَيْنَ يَدَيْكَ.»
[٤]: (پس با نورت مرا به خويش رهنمون شو، و.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٦.
[٢] - يوسف: ٢١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٠، ص ٣٦٧.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.