جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٩ - غزل ١٩٥ دل شوق لبت مدام دارد
|
آخر نرسد كه باز پرسيم |
كان دلبر ما، چه نام دارد |
|
هنوز وقت آن نرسيده كه نام دوست خود را بدانيم، تا با آن اسم او را بخوانيم و بنگريم؛ يعنى، نمىدانيم آيا او را به صفت جلالش بخوانيم و ببينيم و يا به صفت جمال؛ زيرا او ما را به دست جلال و جمال خود سپرده كه گاهى به جلال، و گاهى به جمال به هر سوى مى كشد.
كنايه از اينكه: محبوبا! تا كى در اين كشاكش باشم.
١٤٠٩
«فَاهْدِنى بِنُورِكَ إِلَيْكَ.»
[١]: (پس مرا با نورت به سوى خود رهنمون شو.) در جايى مى گويد:
|
يا مَلْجَأَ البَرايا! يا واهِبَ العَطايا |
عَطْفاً عَلى مُقِلٍّ حَلَّتْ بِهِ الدَّواهى[٢] |
|
|
حافظ،! چو دوست از تو گه گاه مى برد نام |
رَنْجَشْ زبخت منما، بازا به عذرخواهى[٣] |
|
|
با يار كجا نشيند آن كو |
انديشه خاص و عام دارد؟ |
|
خواجه در اين بيت، خود، علّت فراق و دورىاش را از دوست ذكر كرده، و مىگويد: آنكه شب و روز در فكر جلب توجّه خاص و عام است، تا خوش آمدِ آنان را به دست آورد و همه او را احترام بگذراند، كى مى تواند به دوست راه يابد و به او محبّت داشته باشد؟ زيرا: «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ.»[٤]: (خداوند، در درون هيچ كس، دو دل قرار نداده است.- همچنين:
١٤٠٢
«لا أَفْلَحَ قَوْمٌ اشْتَرَوْا مَرْضاةَ المَخْلُوقِ بِسَخَطِ الخالِقِ.»
[٥]: (هرگز رستگار نشد قومى كه خشنودى مخلوق را با خشم خالق.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - اى پناهگاه خلايق! واى بخشنده عطاها! بر فقيرى كه مصيبتهاى بسيار بر او فرود آمده مهربانى نما.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٦، ص ٣٧٨.
[٤] - احزاب: ٤.
[٥] - بحارالانوار، ج ٤٤، ص ٣٨٣.