جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١١ - غزل ١٩٤ دلم بىجمالت صفائى ندارد
خواجه در اين غزل در مقام اظهار اشتياق به دوست است، مىگويد:
|
دلم بىجمالت صفايى ندارد |
چو بيگانه اى كاشنايى ندارد |
|
محبوبا! آرامش و صفا دهنده دل من تويى، چگونه مى توانم بىديدار جمالت آرامش و خوشى داشته باشم؟ من مهجور از مشاهدهات به مانند آن غريبى مى باشم كه آشنايى نداشته باشد، آيا مى توان به وى گفت كه آرام باشد و غم مخورد؟
١٥٢٢
«فَيا مُنْتَهى أَمَلِ الآمِلينَ! وَيا غايَةَ سُؤْلِ السّائِلينَ! وَيا أَقْصى طَلِبَةِ الطّالبِينَ! وَيا أَعلى رَغْبَةِ الرّاغِبينَ! ..
أَسْأَلُكَ أَنْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ، وَتُديمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ، وَها! أَنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرِّكَ مُتَعَرِّضٌ، وبِحَبْلِكَ الشَّديدِ مُعْتَصِمٌ، وَبِعُرْوَتِكَ الوُثْقى مُتَمَسِّكٌ.»
[١]: (پس اى نهايت آرزوى آرزومندان! واى خواسته نهايى نيازمندان! واى عالىترين مطلوب طالبان! واى بالاترين خواهش خواهشمندان! ... از تو درخواست مى كنم كه مرا به آسايش مقام رضا و خشنودىات نائل سازى، و نعمتهايى را كه بر من منّت نهادى، پاينده دارى.
هان! من اكنون به درگاه كرمت ايستاده، و در معرض نسيمهاى الطافت درآمده، و به رشته محكم تو چنگ زده، و به دستگيره استوار و مطمئنّت درآويختهام.).
به گفته خواجه در جايى:
|
من عمر، در غم تو به پايان برم، ولى |
باور مكن كه بىتو، زمانى بسر برم |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.