ادب حضور (ترجمه فلاح السائل) - السيد بن طاووس؛ مترجم محمد روحي - الصفحة ٣٢١ - دعاى حضرت مهدى
سپس به سمت راست و چپ نظر انداخت و از ميان ما به محمّد بن قاسم نگريست و فرمود: اى محمّد بن قاسم، ان شاء اللَّه عقيده تو خوب است، و محمّد بن قاسم به اين امر [يعنى تشيّع و ولايت ائمّه عليهم السّلام] اعتقاد داشت.
بعد بپا خاست و داخل طواف شد. و با اينكه همه ما دعايى را كه او ذكر كرده بود به ياد داشتيم، ولى از يادمان رفت كه اين امر را به ياد يك ديگر بياوريم. تا اينكه در آخر آن روز ابو على محمودى گفت: اى قوم، آيا اين شخص را مىشناسيد، به خدا سوگند، اين صاحب زمان شماست، گفتيم: اى ابو على، چگونه دانستى؟
وى گفت: مدّت هفت سال به درگاه پروردگارش دعا مىنمودم و درخواست مىكردم كه صاحب الزمان را به من نشان دهد.
و افزود: عصر روز عرفه با دوستان گرد هم بوديم، ناگهان همان مرد را ديدم كه دعايى را كه من نيز حفظ بودم، مىخواند، از او پرسيدم: كيستى؟ فرمود: از مردم.
گفتم: از كدامين مردم؟ فرمود: از عرب. عرض كردم: از كدام عرب؟ فرمود: از برترين آنها. عرض كردم: آنان كيانند؟ فرمود: بنى هاشم. عرض كردم: از كدام بنى هاشم؟
فرمود: از بلند مرتبهترين و نابترين آنها. عرض كردم: از چه كسى؟ فرمود: از كسى كه سرهاى كافران را مىشكافت، و نيازمندان را اطعام مىنمود، و در حالى كه مردم در خواب بودند شبها به نماز مشغول مىشد. دانستم كه علوىّ است و به همين خاطر او را دوست داشتم. سپس او را از پيش رويم گم كردم، و ندانستم كه چگونه رفت. از مردمى كه گرداگرد او بودند پرسيدم: آيا اين علوىّ را مىشناسيد؟ گفتند:
بله، هر سال با ما پياده به حجّ مىآيد. از روى تعجّب، به خود گفتم: سبحان اللَّه، به خدا سوگند كه من اثر و ردّ پاى شخصى را نمىبينم. تا اينكه غمگين و اندوهگين بر فراقش به سوى مزدلفه روانه شدم، و آن شب را خوابيدم، ناگهان رسول خدا ٦ را خواب ديدم. به من فرمود: اى احمد، كسى را كه مىخواستى ديدى؟ عرض كردم:
اى آقاى من، چه كسى را؟ فرمود: كسى را كه عصر و شام گذشته ديدى، صاحب زمان تو بود.