مردم سالارى دينى ماهيت، ابعاد و مسائل مردم سالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٢٦٠
كارهايش قيام كند خَلَف است و مصدرش خلافت، ... خلافت نيابت از ديگرى است يا به جهت مرگ منوب عنه يا غيبت او يا عجز او يا اينكه به جهت تشريف مستخلف است. بر وجه آخر است كه خداوند اولياء خود را خليفه خود در زمين مىكند «هو الذى جعلكم خلائف فى الارض» و خلائف جمع خليفه و خلفا جمع خليف است.
(راغب اصفهانى، معجم مفردات الفاظ القرآن، ص ١٦٢)
صاحب تاج العروس بين خليفه و خليف تفاوتى نمىبيند و آن را به معناى سلطان اعظم مىآورد و تاء آن را براى نقل يا براى مبالغه مىداند، (زبيدى، ١٤٠٦، ج ٢٣، ص ٢٦٤) زجاج نيز مىگويد: جايز است كه امامان را خلفاء اللَّه در زمين بدانيم؛ چرا كه خدا خود مىفرمايد: در يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض». (همان، ص ٢٦٤- ٢٦٥) فيومى نيز خليفه را هم به معناى فاعل و هم به معناى مفعول مىداند، خليفه به معناى سلطان اعظم به اعتبار اينكه خلف قبلى است، مىتواند فاعل باشد؛ يعنى بعد از او آمده است و ممكن است به معناى مفعول باشد آنجا كه خدا او را قرار داده و در حقيقت پس از ديگرى آورده شده است. (قيّومى، ١٤١٤، ج ١، ص ١٧٨)
وى در اينكه مىشود خليفه را در غير از آدم و داود (كه به طور خاص خلافت الهى آنان بيان شده) به كار برد موافق است (همان). طريحى نيز ضمن موافقت با ديگران در مفهوم واژه خلف، مفاد آيه «و جعلناكم خلائف فى الارض (احزاب، ٥٣)» را جانشينى بعضى از بعضى ديگر دانسته است، ولى در دو آيهاى كه كلمه خليفه درباره آدم و داود به كار برده شده آن را عرفاً داراى دو معنا مىداند؛ يكى اينكه كسى جانشين ديگرى از پيامبران است يا اينكه از ناحيه ديگرى فرمانروايى و تدبير امور مىكند. (طريحى، ١٤١٤، ج ١، صص ٥٤١- ٥٤٠)
به نظر مىرسد درباره حضرت داوود ترديدى نباشد كه مراد از خلافت خلافت تشريعى داود است و مفاد آيه جعل فرمانروايى است و به همين دليل پس از آن به «فاى» تفريع آمده است: فاحكم بين الناس بالحق (ص: ٢٦) و به همين دليل بعضى كه به دنبال غيرسياسى جلوه دادن مفاهيمى چون خلافت در قرآن هستند، در اين مورد به قضيه شخصيه بودن يا به معناى رسالت بودن آن اشاره كردهاند. (ر. ك. به: