آموزش فلسفه - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٧ - خلاصه
خلاصه
١. موجودي كه وابسته به موجود ديگري است و بدون آن تحقق نمييابد «معلول»، و طرف وابستگي آن «علت» ناميده ميشود.
٢. علت اصطلاح اخصي دارد و آن عبارت است از موجودي كه براي تحقق موجود ديگري كافي باشد، و وجود معلول به واسطهٔ آن ضرورت پيدا كند.
٣. علت و معلول دو عنوان متضايف هستند كه در رابطهٔ خاص و نسبت به طرف اضافهٔ خودشان صدق ميكنند و چيزي كه علت براي چيز ديگري است ميتواند در رابطهٔ ديگر و نسبت به موجود سومي معلول باشد، چنانكه شخص واحدي نسبت به يك فرد، «پدر» و نسبت به فرد ديگري، «فرزند» است.
٤. مفهوم علت و معلول از معقولات ثانيهٔ فلسفي است و چنان نيست كه ماهيت موجودي، عليت يا معلوليت باشد.
٥. بعضي از فلاسفهٔ غربي پنداشتهاند كه مفهوم علت و معلول از ملاحظه تقارن يا تعاقب منظم دو پديده انتزاع ميشود و اساساً محتواي آنها چيزي بيش از تقارن و تعاقب منظم نيست.
٦. براي ابطال اين پندار همين بس كه بسياري از پديدهها همواره با هم يا پيدرپي بهوجود ميآيند، در حالي كه هيچكدام علت براي ديگري نيستند.
٧. ممكن است منشأ انتزاع اين دو مفهوم را تجاربي بدانند كه وابستگي پديدهاي را به پديدهٔ ديگر اثبات ميكنند.
٨. ولي اين وجه هم صحيح نيست؛ زيرا علاوه بر اينكه تجارب حسي چيزي را بيش از تقارن يا تعاقب دو پديده ثابت نميكنند، تجربهكنندگان هم قبل از اقدام به آزمايش از وجود اصل اين رابطه آگاه هستند و تجارب علمي را براي تشخيص مصاديق علت و معلول انجام ميدهند.
٩. انسان نخستينبار، مصداق علت و معلول را در درون خودش با علم حضوري مييابد و از مقايسهٔ آنها با يكديگر مفهوم علت و معلول را انتزاع ميكند و سپس آنها را به ساير موجودات تعميم ميدهد.