آموزش فلسفه - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤١٣ - فطري بودن شناخت خدا
فطري بودن شناخت خدا
واژهٔ «فطري» در موردي بهكار ميرود كه چيزي مقتضاي «فطرت» يعني نوع آفرينشِ موجودي باشد. ازاينرو امور فطري داراي دو ويژگي هستند: يكي آنكه نيازي به تعليم و تعلّم ندارند، ديگري آنكه قابل تغيير و تبديل نيستند. ويژگي سومي را نيز ميتوان بر آنها افزود و آن اينكه فطرياتِ هر نوعي از موجودات، در همهٔ افراد آن نوع يافت ميشود، هرچند قابل ضعف و شدت باشند.
اموري كه در مورد انسان بهنام «فطري» ناميده ميشود، به دو دستهٔ كلي قابل تقسيم است: يكي شناختهايي كه لازمهٔ وجود انسان است، و ديگري ميلها و گرايشهايي كه مقتضاي آفرينش وي ميباشد. ولي گاهي واژهٔ «فطري» در برابر واژهٔ «غريزي» بهكار ميرود و به ويژگيهاي نوع انسان اختصاص داده ميشود، برخلاف امور غريزي كه در حيوانات نيز وجود دارد.
در مورد خداي متعالي گاهي گفته ميشود خداشناسي امري فطري است كه از قسم اول از امور فطري محسوب ميگردد، و گاهي گفته ميشود خداجويي و خداپرستي مقتضاي فطرت اوست، كه از قبيل قسم دوم بهشمار ميرود، و در اينجا سخن از شناخت خداست.
منظور از شناخت فطري خدا يا علم حضوري است كه مرتبهاي از آن در همهٔ انسانها وجود دارد و شايد آيهٔ شريفهٔ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلي[١] اشاره به آن باشد. چنانكه در درس چهل و نهم گفته شد، معلولي كه داراي مرتبهاي از تجرد باشد، مرتبهاي از علم حضوري نسبت به علت هستيبخش را خواهد داشت، هرچند ناآگاهانه يا نيمهآگاهانه باشد و در اثر ضعف، قابل تفسيرهاي ذهني نادرست باشد.[٢]
اين علم دراثرتكامل نفس ومتمركزكردن توجه قلب به ساحت قدس الهي،و بهوسيلهٔعبادات واعمال صالحه تقويت ميشودو در اولياي خدا به درجهاي از وضوح
[١] ر.ك: اعراف، ١٧٢.
[٢] ر.ك: درس سيزدهم.