آموزش فلسفه - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٢٤ - نقد
با زايل شدن صورت قبلي، جوهر فعليتداري باقي نميماند، پس امر مشترك بين آنها جوهر فاقد فعليت خواهد بود.
ولي بايد بهخاطر داشته باشيم كه بهنظر فلاسفه، صورت جسميه هيچگاه فاسد و زايل نميشود و اگر هيولاي اُولي هم ثابت شود، بقای آن توأم با بقای صورت جسميه ميباشد (صرفنظر از حركت جوهريه كه در جاي خودش مورد بحث واقع خواهد شد). با توجه به اين نكته، اين سؤال مطرح ميشود كه اگر جسم را يك جوهر بسيط (غيرمركب از ماده و صورت) بدانيم كه صورت ديگري در آن حلول كند يا از آن زايل شود، چه اشكال عقلي دارد؟
ممكن است بيان دوم را پاسخي از اين سؤال تلقي كرد، يعني جسم با فعليت خودش نميتواند صورت جديدي را بپذيرد، بلكه بايد داراي جزء ديگري باشد كه خاصيت ذاتي آن «پذيرش» باشد و ذاتاً اقتضای هيچ فعليتي را نداشته باشد.
اما بيان دوم مبني بر اين است كه حيثيتهاي قوه و فعل، دو حيثيت عيني هستند و هركدام از آنها مابازای خارجي خاصي دارند و چون نميتوان وجود جسم را مركب از دو عَرض يا يك جوهر و يك عَرض دانست، ناچار بايد آن را مركب از دو جوهر در ازای اين دو حيثيت بدانيم.
ولي اولاً، اين مبنا قابل مناقشه است؛ زيرا مفهوم قوه و فعل مانند ديگر مفاهيم اصلي فلسفه، از قبيل معقولات ثانيهٔ فلسفي است كه عقل با عنايت خاصي آنها را انتزاع ميكند.[١] به ديگر سخن هنگامي كه دو امر جسماني را در نظر بگيريم كه يكي از آنها فاقد ديگري است (چنانكه هستهٔ درخت، فاقد ميوه است) ولي ميتواند واجد آن بشود، مفهوم قوه و قابليت را به موجود اول نسبت ميدهيم، و هنگامي كه واجد آن شد، مفهوم فعليت را از آن انتزاع ميكنيم. پس اين مفهومها از قبيل مفاهيم انتزاعي هستند كه از مقايسهٔ دو چيز با يكديگر بهدست ميآيند ومابازای عيني ندارند و دليلي ندارد كه حيثيت قوه و قبول را
[١] ر.ك: درس پنجاه و دوم.