آموزش فلسفه - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٨٦ - دلايل وجود حركت در جوهر
بيواسطهٔ معلول امر ثابتي باشد، نتيجهٔ آن هم امر ثابتي خواهد بود. براي تقريب به ذهن ميتوان از اين مثال بهره گرفت كه اگر چراغي در مكاني ثابت باشد، نوري كه از آن ميتابد تا شعاع خاصي را روشن ميكند، اما اگر چراغ حركت كند، روشنايي آن هم تدريجاً گسترش مييابد و به پيش ميرود. پس جريان اعراض متحرك كه در گسترهٔ زمان پيش ميروند، نشانهٔ اين است كه علت آنها همراه خود آنها جريان دارد.
ممكن است سؤال شود كه اگر طبيعت جوهري ذاتاً متحرك است، پس چرا گاهي معلولات آن كه همان اعراض باشند ساكن و بيتحرك هستند؟ و چرا نميتوان سكون اعراض را دليل بر سكون طبيعت جوهري دانست؟
از اين سؤال به اين صورت ميتوان پاسخ داد كه طبيعت جوهري علت تامهٔ حركت نيست، بلكه تأثير آن منوط به شرايط خاصي است كه با فراهم آمدن آنها حركات عرضي هم تحقق مييابد، و حركت، فعلي است كه نيازمند به فاعل طبيعي ميباشد، هرچند فاعل آن علت تامه براي انجام آن نباشد، برخلاف سكون كه امري عدمي (عدم ملكهٔ حركت) است و نميتوان آن را فعلي نيازمند به فاعل بهحساب آورد.
از سوي ديگر ممكن است سؤال شود كه قائلين به حركت جوهريه هم ناچارند حركت در جوهر را به فاعل مجردي نسبت دهند كه ثابت و غيرقابلتغير و حركت است، پس چرا استناد حركات عرَضي را به جوهر ثابت صحيح نميدانند؟
پاسخ اين است كه حركت جوهريه عين وجود جوهر است و تنها نيازمند به فاعل الهي و هستيبخش ميباشد و ايجاد جوهر عيناً همان ايجاد حركت جوهري است، ولي ايجاد جوهر عين ايجاد اعراض و حركات عرضي نيست و بههمين جهت است كه به طبيعتِ جوهري نسبت داده ميشود و فعلي براي آن بهشمار ميرود و چنين فعلي است كه احتياج به فاعل طبيعي دارد و تغير آن نشانهٔ تغير فاعل ميباشد.
اما دربارهٔ اين دليل اشكال دقيق ديگري را ميتوان مطرح كرد كه پاسخ به آن به آسانيِ پاسخ به دو اشكال قبلي نيست، و آن اين است كه حركت ـ همچنانكه خود صدرالمتألهين