ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٨٤ - مى گويند عدالت آن معشوق مطلق انسانيت است كه انسانها از آن فرار ميكنند
بدينسان با هر انحرافى كه از قانون به عمل مى آوريم ، يعنى با هر رفتار ضد عدل ، بعدى از حياتمان را به نابودى مى سپاريم ، سپس با تمام پرروئى خود را موجودى داراى حيات مى ناميم معلوم مى شود ما هنوز نفهميدهايم كه حيات چيست و مادامى كه عمر ما در مبارزه با عدالت مى گذرد ، از درك واقعى حيات محروم خواهيم بود . گفتيم كه اگر درست دقت كنيم خواهيم ديد : عدالت است كه واقعيت را از ضد واقعيت تفكيك مى كند ، عدالت است كه طعم حياتى قانون را به ما مى چشاند . و بطور كلى عدالت يعنى حيات و ظلم يعنى مرگ و نابودى مزاحم .
اگر عدالت تنها داراى اين مختصات بود ، مى گفتيم : عدالت حقيقتى است ضرورى حيات ، نه معشوق مطلق انسانها ، مانند تنفس از هوا و خوابيدن و خوردن و آشاميدن . در صورتى كه گفته مى شود : عدالت حقيقتى است فوق ضرورت جبرى ، بلكه داراى آن ارزش و عظمت مطلق است كه شايستهء معشوق قرار گرفتن نيز ميباشد و در عين حال همهء مردم از اين معشوق فرار مى كنند در تفسير و توضيح اين مطلب ، مى گوييم : حقيقت عدالت نه تنها معشوق همهء انسانها نيست ، بلكه با نظر به خود محورى نابكارانه اى كه متأسفانه دامنگير اكثريت مردم است ، عدالت براى آنان يك پديدهء منفور است كه هر چه زودتر و با هر وسيله اى كه ممكن است بايستى از آن فرار كرد . زيرا اساسىترين اصل « خود محورى » اينست كه « من هدف و ديگران وسيله » در صورتى كه عدالت مى گويد : اگر وجود تو هدف است ، ديگران نيز هدفند و اگر وجود ديگران وسيله است ، تو نيز وسيله اى . و ميان اين دو عقيده ، تضاد كشنده اى وجود دارد كه هرگز با يكديگر آشتى نخواهند كرد ، لذا مى گوئيم : « عشق به عدالت در كسانى به وجود مى آيد كه عشق به حيات واقعى در آنان شكوفان گردد » شما در اين دنيا موجوداتى را مى بينيد كه زندهاند و از قوانين زيست پيروى مى كنند ، نه موجوداتى را كه به حيات خود عشق بورزند . پديدههاى جبرى اشباع خواستهها را نبايد با عشق به حيات مخلوط كرد . لذت حاصل از اشباع حسّ انتقام