ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٢٥ - بر لبش قفل است و در دل رازها
با تحولات و دگرگونىهايش و حيات آدمى با تغييرات و تجدد استمراريش با وضوح كامل هشدار مى دهند :
< شعر > نيك بنگر ما نشسته مى رويم مى نبينى قاصد جاى نويم پس مسافر آن بود اى ره پرست كه مسير و روش در مستقبل است < / شعر > با اين حال بجاى حركت و تكاپوى رو به آينده مى نشيند و به شيون و ناله مى پردازد كه :
< شعر > در كارگه كوزه گران رفتم دوش ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش ناگاه يكى كوزه برآورد خروش كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش يك چند به كودكى به استاد شديم يك چند به استادى خود شاد شديم پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد از خاك برآمديم و بر باد شديم < / شعر > اى داد و بيداد ، بازىهاى كودكانهام پايان يافت كجا رفت آن روزها كه در دنبال پروانهها در چمنزارها اين سو و آن سو مى دويدم جوانى يادت بخير ، كجا رفتى ، كى آمدى و كى رفتى چه شد آن قدرت بازويى كه داشتم و از اين گونه سخنانى كه در برابر قوانين عاليهء هستى و حركت تكاملى هذيانهايى بيش نيستند .
مگر اينان از درون خود اين بانگ را نمى شنوند كه جوهر روح آدمى فوق گذشته و آينده است .
اى كاش ، شاعر محترم رباعيات فوق ، به جاى تماشاى كارگه كوزه گران به تماشاى صحنههاى روح افزاى درونش مى پرداخت و مى ديد كه چگونه گذشته و حال و آينده در برابر افق والاى روح مانند آسيابى مى گردند و مى گذرند و لابلاى ابعاد آن را بعنوان محصول چرخش خود بر صفحهء هستى وابسته به هستى آفرين مى گسترانند . اگر اين شاعر محترم در مجراى تحولات تكاملى روح واقعا به استادى رسيده بود ، نمى گفت :
< شعر > « از خاك برآمديم و بر باد شديم » < / شعر > بلكه مى گفت :
< شعر > روزها گر رفت گور و باك نيست تو بمان اى آنكه جز تو پاك نيست < / شعر > و مى گفت :
< شعر > اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست به هواى سر كويش پر و بالى بزنم < / شعر >