ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٨٣ - مى گويند عدالت آن معشوق مطلق انسانيت است كه انسانها از آن فرار ميكنند
آن آزادى كه هيچ قانونى و هيچ موجودى نتواند سر راهشان را بگيرد و آنان را از حركت باز بدارد خنده از لبانشان قطع نشود و شادمانى از دلشان حتى يك لحظه هم بيمارى سراغشان را نگيرد و . . آن خداوندى كه حكمت متعاليه اش اقتضا مى كند كه انسانها در مجراى حركت و تحول و بوسيلهء كار و كوشش و تحريك اراده به سوى كمال جوهر هستى خود را تصفيه نموده از عالم خاك به عالم انسانيت پاك اعتلا و ترقى بدهند ، عدالتش همين است كه در قوانين هستى و انسانى مشاهده مى كنيم و با گذشت قرون و اعصار آشنايى بيشترى با آن قوانين و ابعاد پنهانى آنها بدست مى آوريم .
مى گويند : عدالت آن معشوق مطلق انسانيت است كه انسانها از آن فرار ميكنند گمان نمى رود يك انسان عاقل پيدا شود و معناى قانون و عدالت و اهميت اساسى آن دو را درك كند ، با اين حال عاشق عدالت نشود .
عدالت است كه واقعيت را از ضد واقعيت تفكيك مى كند . عدالت است كه طعم حياتى قانون را بما مى چشاند .
عدالت است كه انسان را از حيوان جدا مى سازد .
عدالت حيات است و ظلم مرگ و نابودى . آن فرد يا جامعه اى كه عدالت را به شوخى و مسخره بگيرد ، قوانين جبرى جهان هستى و حيات ، آن فرد و جامعه را زير پنجههاى پولادين خود بطور جدّى متلاشى خواهد ساخت .
فرد و يا جامعه اى كه عدالت را وسيلهء خودكامگىها قرار مى دهد ، حيات واقعى خود را بازيچهء فضولات زندگى حيوانى قرار داده است . هنگامى كه از يك قانون منحرف مى شويم و آن را زير پا مى گذاريم و مثلا مى گوئيم : سقراط سنگ است و هيچ سنگى شعور ندارد ، پس سقراط شعور ندارد بعدى از حيات خود را كه آگاهى به انسان بودن « سقراط » مى باشد ، با دست خود نابود مى كنيم .