إيضاح الكفاية - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٤١ - تنبيه دوازدهم استصحاب امور اعتقادى
الف: نسبت به بعضى از امور اعتقادى بايد عقيده داشت لكن منظور از اعتقاد، «يقين» نيست بلكه مقصود، «عقد القلب» است يعنى: انسان، آن امر اعتقادى را به نحوى با قلبش در ميان گذارد كه بتواند قلب را در برابر آن، خاضع و تسليم نمايد گرچه آن امر اعتقادى «صددرصد» نباشد [١].
براى تقريب به ذهن به ذكر مثالى مىپردازيم: فرض كنيد معاد، جسمانى هست- نه اينكه تنها روحانى باشد، يعنى: جسمانيت هم در معاد، اخذ شده- و كسى بگويد: معاد جسمانى از ادله شرعيه استفاده مىشود و هر مسلمانى بايد به آن، معتقد باشد لكن سؤال ما اين است كه: آيا معناى اعتقاد به معاد جسمانى، اين است كه انسان، نسبت به آن، يقين داشته باشد و بر جسمانيت آن، برهان اقامه نمايد مانند «معرفة اللّه» كه يك امر يقينى هست و انسان بايد از طريق برهان قطعى، يقين به مبدأ داشته باشد.
شايد نفس معاد هم بايد مانند «معرفة اللّه» برهانى باشد اما راجع به خصوصيات معاد- مانند جسمانيت- آن مقدارى كه از ادله استفاده مىشود، اين است كه:
انسان بايد قلب خود را در برابر آن تسليم نمايد و با آن گره بزند اما اينكه بايد «برهان» بر جسمانيت معاد، قائل شود، دليلى برآن، قائم نشده و ادله عقليه هم بر اصل معاد دلالت دارد اما جسمانيتش را ادله شرعيه بيان مىكند و چهبسا ادله مذكور، مفيد يقين نباشد لكن اين مطلب را افاده مىكند كه: وظيفه يقينى و قطعى، اعتقاد به معاد جسمانى هست.
از آنچه بهعنوان مثال بيان كرديم، نتيجه مىگيريم كه: به مجرد شنيدن كلمه اعتقاد و امور اعتقادى نبايد در ذهن انسان خطور كند كه مقصود از آنها، امورى هست كه انسان بايد نسبت به آنها يقين داشته باشد [٢] بلكه امور اعتقادى بر دو قسم است و در يك قسم
[١]كلمه «اعتقاد» از «عقد القلب» است يعنى: انسان قلبش را با آن امر اعتقادى گره بزند گرچه يقين هم نداشته باشد.
[٢]چهبسا افرادى هستند كه به مجرد اينكه يك مسأله اعتقادى، مطرح مىشود توهم مىكنند، امر اعتقادى، همان است كه انسان بايد نسبت به آن يقين داشته باشد.