منهج اليقين (شرح نامه امام صادق عليه السلام به شيعيان) - گلستانه، سید علاء الدین - الصفحة ٤٠٣ - فضليت يارى مؤمنان و نيكى و احسان به آنها
و مضطرب كن؛ امّا آزار به او مرسان. و در طرفين روز، روزى براى او مىآورند. راوى پرسيد كه:
از بهشت مىآورند؟ فرمود: از هر جا كه خداى تعالى خواهد، مىآورند.[١] و از حضرت امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: خداى تعالى، به حضرت داوود عليه السلام وحى فرمود كه: بندهاى از بندگان من، يك حسنه مىكند و من، بهشت را براى او مباح مىسازم.
حضرت داوود عليه السلام گفت: خداوندا! آن حسنه كدام است؟ فرمود: آن كه بنده مؤمن، مرا خوشحال كند، هر چند كه به يك خرما باشد. حضرت داوود عليه السلام گفت: سزاوار است مر كسى را كه تو را بشناسد و آن كه از تو نااميد نگردد.[٢] و از آن حضرت، روايت كرده كه مردى از جمله رعاياى نجاشى كه عامل فارس و اهواز بود، به خدمت آن حضرت آمده، گفت: مرا خراجى به نجاشى مىبايد داد و او از جمله شيعيان شماست. اگر چنانچه شما در باب من به او چيزى بنويسيد، اطاعت مىنمايد. پس حضرت به او نوشت كه: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم. سُرَّ أخاك يَسُرَّك اللَّهُ»؛ يعنى: برادر خود را خوشحال كن تا خداى تعالى، تو را خوشحال كند.
پس آن مرد[٣]، نوشته را گرفته، نزد نجاشى رفت و چون مجلس، از مردم خالى شد، نوشته را به او داد و گفت: اين، نوشته حضرت امام جعفر صادق عليه السلام است[٤]. نجاشى، نوشته را بوسيد و بر چشمهاى خود گذاشت و گفت: حاجت تو كدام است؟ آن مرد گفت: مرا خراجى به ديوان شما مىبايد داد. پرسيد كه: چه قدر است؟ گفت: ده هزار درهم؟ پس نويسنده خود را طلبيده، گفت:
اين خراج را از او برطرف كن و نام او را از دفتر، بيرون كن و از سال آينده نيز برطرف كن. بعد از آن به او گفت: آيا تو را خوشحال كردم؟ گفت: آرى، فداى تو شوم! پس فرمود تا اسبى و كنيزى و غلامى و يك دست جامه پوشيدنى به او دادند، و هر مرتبه مىگفت: آيا تو را مسرور ساختم؟ آن مرد مىگفت: آرى؛ و ديگر چيزى مىداد. و در آخر گفت: فرش اين خانه كه من [روى آن] نشسته بودم و تو نوشته مولاى مرا به من دادى، بردار و هر وقت حاجتى و مطلبى داشته باشى، پيش من بيا. پس او فرش را برداشته، بيرون آمد.
و بعد از آن، به خدمت آن حضرت آمده، صورتِ حال را عرض نمود و آن حضرت، از شنيدن آن، خوشحال مىشد. پس آن مرد گفت: يابن رسول اللَّه! گويا كه از آنچه او نسبت به من كرد،
[١]. همان، ص ١٨٨ و ١٨٩، ح ٣.