منهج اليقين (شرح نامه امام صادق عليه السلام به شيعيان) - گلستانه، سید علاء الدین - الصفحة ٣٨٤ - فضيلت نيكى به سادات
و محمّد بن يعقوب كلينى رضى الله عنه در روضه كافى، از عبد الملك بن اعيَن، روايت كرده كه گفت:
ميانه حضرت امام محمّد باقر عليه السلام و اولاد حضرت امام حسن عليه السلام گفتگوى واقع شد و من بر آن، اطّلاع يافتم. پس به خدمت آن حضرت رفتم و خواستم كه در آن باب، سخن گويم. حضرت، مرا منع فرمود و گفت: خود را در ميان ما داخل مكن؛ زيرا كه حكايت ما و بنى عمّ ما، مثل حكايت مردى است كه در بنى اسرائيل بود و دو دختر داشت، يكى را به مردى داد كه كسبش زراعت بود و ديگرى را به مردى فخّار داد كه كوزه و سبو و امثال آن مىساخت. پس وقتى به ديدن ايشان رفت و اوّل زن مرد زارع را ديد و پرسيد كه: «حال شما چون است؟»، آن زن گفت: شوهر من، زراعت بسيارى كرده و اگر خداى تعالى باران بدهد، حال ما از ساير بنى اسرائيل، بهتر خواهد بود. بعد از آن به ديدن زن فخّار رفت و پرسيد كه: حال شما چون است؟ گفت: شوهر من از آنچه مىسازد، بسيار ساخته و اگر خداى تعالى، باران را نگاه دارد، حال ما از ساير بنى اسرائيل، بهتر خواهد بود.
پس، از آن جا بيرون آمد و مىگفت: خداوندا! تو متكفّل حالِ ايشان باش. و حكايت ما نيز مثل حكايت ايشان است.[١] و از اين حديث، نهايت اهتمام در باب استرضا و احتراز از رنجيدن سادات، ظاهر مىشود؛ زيرا كه با وجود آن كه معارضه با ائمّه معصومين- صلوات اللَّه عليهم أجمعين- در مرتبه كفر است، هر گاه تجويز نفرمايند كه ديگرى در باب ايشان سخنى بگويد، البتّه اهانت ايشان، خصوصاً جمعى كه به خلوص عقيدت و صلاح ظاهر موصوف باشند، جايز نخواهد بود.
و عيّاشى رحمه الله در تفسير [خود]، از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: هيچ مردى از اولاد فاطمه عليها السلام نيست كه بميرد و از دنيا برود، مگر آن كه اقرار به امامتِ امام كند، همچنان كه فرزندان يعقوب به حضرت يوسف، اقرار كردند و در آن وقت كه گفتند: «تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ»؛[٢] يعنى[٣] به خدا قسم كه تو را خداى تعالى اختيار كرده![٤] و كشّى رحمه الله از سليمان بن جعفر روايت كرده كه گفت: على بن عبيد اللَّه بن الحسين بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهما السلام به من گفت: به خدمت حضرت امام رضا عليه السلام مىخواهم بروم.
گفتم: چه چيز مانع است؟ گفت: اجلال و هيبت آن حضرت، و آن كه مىترسم كه به سبب رفتن
[١]. الكافى، ج ٨، ص ٨٤ و ٨٥، ح ٤٥.