منهج اليقين (شرح نامه امام صادق عليه السلام به شيعيان) - گلستانه، سید علاء الدین - الصفحة ٣٢٧ - حرمت عمل به رأى و قياس
تفضّل بر بنى آدم فرموده باشد. و اگر چنين نكرده بود، مزاج چشم، فاسد مىشد. و در گوش، تلخى مقرّر فرموده؛ زيرا كه اگر تلخ نمىبود، جانوران، ناگاه به اندرون [آن] مىرفتند و مغز سرِ آدمى را مىخوردند. و بينى را رطوبت داده از جهت آن كه نَفَس، بالا و پايين تواند آمد و بوى خوب را از بد، تواند يافت.[١] و در روايتى ديگر فرموده كه: از براى آن انف را سرد و جارى ساخته تا آن كه هر درد و الَمى كه در سر باشد، بيرون كند. و اگر چنين نمىبود، مغز سر، ثقيل مىشد و كِرم در او مىافتاد. و آب دهن را عذب ساخته تا آدمى، از خوردنى و آشاميدنى لذّت بيابد. بعد از آن فرمود كه: آيا كُشتن كسى عظيمتر است يا زِنا؟ ابو حنيفه گفت: كُشتن. فرمود كه: پس چرا خداى تعالى، در قتل نفس، دو شاهد قرار داده و در زِنا، كمتر از چهار شاهد قبول نكرده؟ ديگر، نماز آيا اعظم است يا روزه؟ ابو حنيفه گفت: نماز. فرمود: پس چرا حائض، روزه را قضا مىكند و نماز را قضا نمىكند؟ پس چگونه قياس به كار تو مىآيد؟ از خداى تعالى بترس و قياس مكن![٢] و محمّد بن يعقوب كلينى رحمه الله از حضرت امام موسى [كاظم] عليه السلام روايت كرده كه سماعة بن مهران به آن حضرت گفت: ما با يكديگر، اجتماع مىكنيم و مسائلى كه مىدانيم، با يكديگر مذاكره مىكنيم. پس هر چه وارد مىشود در آن باب[٣]، جوابى نوشته يا تأليف كرده مىداريم، و اين معنى، از انعامى است كه خداى تعالى به[٤] ما كرده به سبب خدمت [به] شما. و گاه چيز سهلى[٥] بر ما وارد مىشود كه در آن باب، علمى نداريم و به يكديگر نگاه مىكنيم. و مسائلى ديگر هست كه شبيه به اين مسئله است. آن را بر آنچه بهتر است از آن مسائل، قياس مىكنيم. فرمود: شما را با قياس چه كار است؟ به درستى كه جماعتى كه پيش از شما هلاك شدهاند، به سبب قياس هلاك شدهاند. بعد از آن فرمود: هرگاه چيزى بر شما وارد شود كه دانيد، جواب بگوييد و چيزى را كه ندانيد، ساكت باشيد؛ و دست بر دهن مبارك خود گرفت. بعد از آن فرمود: خداى، ابو حنيفه را لعنت كناد! عادتش آن بود كه مىگفت: «على (يعنى امير المؤمنين عليه السلام) چنين گفته و من، چنين مىگويم» و «صحابه چنين گفتهاند و من، چنين مىگويم»[٦].
سماعه مىگويد كه: بعد از آن به من خطاب فرمود كه: آيا تو پيش او مىنشستى؟ گفتم:
نمىنشستم؛ امّا آنچه فرمودى، سخن اوست. بعد از آن گفتم: خداى تعالى، احوال تو را بر نهجِ خير
[١]. علل الشرائع، ج ١، ص ٨٦ و ٨٧، ح ٢.