جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٤٧٣ - ٥ ایثار و از خودگذشتگی مسلمانان صدر اسلام
پیش متوکّل بروم، صد دینار را خدمت امام بدهم، اما چه کنم که منزل امام را نمیشناسم. با خود گفت: من نصرانی هستم، چگونه از منزل امام هادی سؤال کنم، میترسم کسی قضیه را به متوکّل خبر دهد و بیشتر باعث عصبانیّت او شود. از طرف دیگر متوکّل هم ملاقات با ایشان را ممنوع کرده بود و کسی نمیتوانست به خانه آن حضرت برود.
ناگاه به خاطرم رسید که مرکبم را آزاد بگذارم، شاید به لطف خداوند بدون پرسش به منزل حضرت برسم. چون مرکب را به اختیار خود گذاشتم، از کوچهها و بازارها گذشت تا بر در منزلی ایستاد. هر چه سعی کردم، از آنجا تکان بخورد نشد. از کسی پرسیدم: این خانه از کیست؟ گفت: منزل امام هادی است! این حادثه را نشانی برعظمت امام دانسته و با تعجب تکبیر گفتم. در این حال، غلامی از درون خانه بیرون آمد و گفت: تو یوسف پسر یعقوب هستی؟ گفتم: بلی!
گفت: پیاده شو! سپس من را به داخل خانه برد. با خود گفتم: این دلیل دوم بر حقانیّت این بزرگوار که غلام حضرت ندیده من را شناخت! غلام به او گفت: صد اشرفی را که نذر کرده بودی به من بده. با خودم گفتم: این هم دلیل سوم بر حقانیّت آن حضرت، پول را دادم و غلام رفت و کمی بعد دوباره آمد. من را به داخل منزل برد.
امام٧ بعد از قدری صحبت رو به من کرد و فرمود: ای یوسف آیا هنوز وقت آن نرسیده که اسلام را اختیار کنی؟ گفتم: آن قدر دلیل و برهان دیدهام که من را کفایت است.
حضرت فرمود: نه! تو مسلمان نمیشوی، ولی فرزند تو اسحق، به زودی مسلمان میشود و از شیعیان ما خواهد شد. سپس فرمود: ای یوسف! بعضی خیال میکنند محبّت و دوستی ما برای امثال شما، فایدهای ندارد، به خدا سوگند هرگز چنین نیست. هر که ما را دوست بدارد بهره و نتیجه آن را خواهد دید؛ چه مسلمان باشد