جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣٠٣ - ٣ خوشا به حال كسانى كه مهدی فاطمه را درك نمایند
٥. اگر دوباره محتاج شوم باز هم از خدا میخواهم
تاجرى در شهر كوفه ورشكست شد و پول زيادى بدهكار مردم شد، به طورى كه از ترس طلبكاران در خانهاش پنهان شد و از خانه بيرون نمیآمد تا اين كه از ماندن در خانه دلتنگ گرديد. نيمه شبی از خانه خارج شد و براى مناجات به مسجد رفت و مشغول نماز و راز و نياز با خداوند بىنياز شد و در دعا از خداوند خواست كه فرجى بنمايد تا قرضش را اداء نماید.
در همان زمان بازرگان ثروتمندى در خواب دید که به او گفتند: اكنون مردى اداى دين خود را از خدا میطلبد، برخيز و قرض او را ادا كن. بازرگان ثروتمند بيدار شد، وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و دوباره خوابيد. باز در خواب همان ندا را شنيد، تا اين كه در مرتبه سوم برخاست و هزار دنيار با خود برداشت و سوار شتر شد.
آنگاه مهار شتر را رها كرد و گفت: آن كسى كه در خواب به من امر كرد كه از خانه خارج شوم، خودش من را به مرد محتاج میرساند. شتر كوچههاى شهر را يكى پس از ديگرى پيمود تا در برابر مسجدى توقّف كرد. تاجر پياده شد و به طرف مسجد رفت.
ناگاه درون مسجد صداى گريه و زارى شنيد. داخل مسجد شد. نزد تاجر ورشكسته رفت و گفت: اى بنده خدا سر بردار که دعايت مستجاب شده است. آنگاه هزار دينار به او داد و گفت: با اين قرضهايت را بپرداز و مخارج زن و بچههايت را تامين كن و هر گاه اين پول تمام شد و باز محتاج شدى، محل كارم فلان جا و خانهام در فلان محله است. به من مراجعه كن تا دوباره به تو پول بدهم.
تاجر ورشكسته گفت: اين پول را از تو میپذيرم زيرا میدانم عطا و بخشش پروردگار است ولى اگر دوباره محتاج شدم نزد تو نمیآيم. بازرگان پرسيد: به چه كسى مراجعه میكنى؟