جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٢١٩ - ٢١ ماموریّت اسب برای نجات مردم
١٨. پناه به خدا در آخرین لحظات عمر
پادشاهی به بيمارى لاعلاجی، گرفتار شد. حكيمان و پزشكان يونان به اتفاق رأى دادند که این بيمارى دوا و درمانى ندارد مگر اين كه پادشاه زهره «كيسه صفرا» انسانی را با خصوصیات خاص، بخورد تا درمان يابد. پادشاه فرمان داد تا به جستجوى مردى كه داراى آن اوصاف و نشانهها است، بپردازند و او را نزدش بياورند.
مأموران به جستجو پرداختند و پسرى را با همان خصوصیّات، يافتند و نزد شاه آوردند. شاه پدر و مادر آن نوجوان را طلبيد و ماجرا را به آنها گفت و انعام و پول زيادى به آنها داد و آنها هم به كشته شدن پسرشان راضى شدند. قاضى وقت هم فتوا داد كه ريختن خون يك نفر از ملّت به خاطر حفظ سلامتى شاه جايز است.
جلّاد آماده شد كه آن نوجوان را بكشد و زهره او را براى درمان شاه، از بدنش درآورد. نوجوان در اين حالت، لبخندى زد و سر به سوى آسمان بلند کرد. شاه از او پرسيد: در اين حال مرگ، چرا میخنديدى؟
نوجوان گفت: در چنين وقتى پدر و مادر معمولاً ناز فرزند خود را میکشند و به حمايت از او برمیخيزند و نزد قاضى رفته و از او براى نجات فرزند استمداد میطلبند و از پيشگاه شاه دادخواهى مینمايند، ولى پدر و مادر من به خاطر مال ناچيز دنيا رضايت به كشتن من دادند. قاضى هم به كشتنم فتوا داد و شاه هم مصلحت خود را بر کشتن من مقدم داشت. كسى را جز خدا نداشتم كه به من پناه دهد، از اين رو به او پناهنده شدم.
سخنان نوجوان، پادشاه را منقلب كرد و دلش سوخت و اشكش جارى شد و گفت: هلاكت من بر ريختن خون بىگناهى مقدم است. سر و چشم نوجوان را بوسيد و او را در آغوش گرفت و به او نعمت بسيار بخشيد و آزادش كرد و در اثر این بخشش در آخر همان هفته شفا يافت و به پاداش احسانش رسيد. شیخ سعدی بعد از نقل این حکایت مینویسد: