جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٩٠ - ٢٤ چطور امتحان الهی با علم خداوند سازگار است؟
خاموش شده بود. هرگز گمان نمیكرد روزى زمامدار كشور پهناور اسلام شود و مقدرات ميليونها مردم را در دست بگيرد.
گذشت زمان و تحولات غير منتظره، اوضاع را به نفع او تغيير داد. پدرش كه روزى فرماندار مدينه بود در اثر پيشامدهايى به خلافت رسيد و بر مسند زمامدارى تكيه زد و پسرش عبدالملك همان جوان عطوف و مهربان را به ولايت عهدى خود منصوب کرد. چند ماهى نگذشت كه مروان مسموم شد و از دنيا رفت.
عبدالملك به جاى او بر کرسیّ خلافت نشست و تمايلات نفسانى و شهوات خفته او بيدار شد و ميدان پهناورى براى تاخت و تاز به دست آورد. تا ديروز وجدان اخلاقى داشت از ستم و كارهاى غير انسانى اجتناب میورزید ولی امروز كه غرائز خفتهاش بيدار شد و شعلههاى خانمانسوز شهوت و مال و مقام، زبانه كشيد، وجدان او چنان عقبنشينى کرد كه گويى در نهاد وی اصلاً وجدانى وجود نداشت! او و کار گزارانش در كمال خشونت و بیرحمی دست به خونريزى و كشتار مردم زدند و در بلاد اسلامی طوفانى سهمگين و جنايت باری به وجود آوردند.
همان عبدالملكی که قبل از مقام خلافت اغلب اوقات در مسجد سرگرم عبادت بود و مردم او را كبوتر مسجد میخواندند. موقعى كه خبر مرگ پدر به وى رسيد، مشغول تلاوت قرآن بود از شنيدن اين خبر و اين كه نوبت رياست و فرمانروايى او رسيده، سخت به هيجان آمد. قرآن را کناری گذاشت و گفت: اكنون زمان جدايى من از تو فرا رسيده است.
در تاريخ آمده، وقتی يزيد براى قتل عبدالله بن زبير، لشكرى به مكّه فرستاد، عبدالملك که هنوز به خلافت نرسیده بود، گفت: پناه به خدا! مگر كسى به حرم خدا لشكر میكشد؟ ولى وقتى خودش زمام امور را به دست گرفت، لشكرى عظيمتر به فرماندهى حجاج بن يوسف ثقفی به مكّه فرستاد و مردم زيادى را در حرم امن