جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٣٧ - بخش اول امانتداری
دستی کوچکی که توی آن چادر نماز و حوله و سجادهاش بود به راه افتاد. هنگام ورود به مسجد قلبش پر از شادی شد و تحولی عجیب در خود احساس میکرد تا این که در گوشهای از مسجد نشست.
ابتدا دو رکعت نماز تحیت مسجد خواند سپس دستانش را بالا برد و دعا کرد و گفت: خدایا من خیلی تنهایم و اینجا آمدهام تا در مقابلت اقرار کنم که چقدر با عظمتی و اینجا احساس میکنم از جاهای دیگر به تو خیلی نزدیکترم. خدایا من را دریاب و به من آرامش و قدرت ستایشت را عطا کن.
ایام اعتکاف کم کم به پایان میرسید و زهرا یک آرامش عجیبی در خود احساس میکرد وسایلش را جمع کرد و با توکّل به خدا خوابید تا صبح بعد از نماز صبح به مرکز برگردد. نزدیک نماز صبح بود که زهرا در خواب صدایی شنید که به گوشش خیلی آشنا بود. آری صدای مادرش بود با مهربانی میگفت:دخترم زهرا جان هنوز آن گردنبندی را که پدرت برایت خریده بود، داری.
یادته دخترم اون سالی که در دانشگاه قبول شدی پدرت برات خرید. با شنیدن این صدا ناگهان زهرا چشمانش را باز کرد و با ناباوری دید دستش را روی گردنبند طلایش که اسمش روی آن حک شده بود گذاشته و تمام گذشتهاش به یادش افتاد که در دانشگاه تهران قبول شده بود و همراه خانوادهاش به تهران میآمد تا ثبت نام کند که در راه تصادف کردند و او خودش را به بیرون پرت کرد. خانواده او در آتش سوخته بودند.
زهرا نمازش را خواند و به مرکز برگشت مینا به طرف زهرا دوید و گفت: سلام حاج خانم خوش آمدی. زهرا با گریه گفت: مینا جان حافظهام برگشت و فهمیدم کی هستم. تمام فامیلها و شهرم یادم آمد گر چه خانوادهام را متاسفانه در تصادف دو سال پیش از دست دادهام حتی تحصیلاتم را به خاطر آوردم باورتان میشه من