جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٣٦ - ١٢ خاطرهای از اعتکاف
احیاء و ترویج سنّتهای اسلامی بکوشد... آیت الله بروجردی بعد از تعطیلی درسها در ایام اعتکاف، معتکفان را مورد لطف و رحمت قرار میداد. [١]
١٢. خاطرهای از اعتکاف
صبح یک روز بهاری بود و آفتاب از شاخ و برگ درختان نارون به درون اتاق میتابید. دو سال از آن حادثه تلخ میگذشت و زهرا همچنان در مرکز بهزیستی زندگی میکرد. نمیدانست کیست و اهل کجاست. فقط در مدّت این دو سال در کارگاه خیاطی، کمیکار یاد گرفته بود و همانجا مشغول به کار بود. شبها در خوابگاهِ مرکز با دختران همسالش زندگی میکرد.
روزی زهرا به همراه یکی از دوستانش تصمیم گرفتند برای خرید پارچه به بیرون از آن مرکز بروند. کمی تا بازار نمانده بود که به مسجد جامع رسیدند و دیدند مسجد بر خلاف همیشه؛ خیلی شلوغ است و در قسمت خواهران رفت و آمد زیاد است به یک باره توجه زهرا به آن طرف جلب شد و به دوستش گفت: مینا بیا برویم ببینیم آنجا چه خبر است گویا نذری میدهند.
مینا گفت: زهرا جان ما وقت زیادی نداریم باید تا ظهر برگردیم. زهرا التماس کرد و گفت: مینا جان زیاد معطل نمیکنیم فقط برویم جلوتر و از آن خانمها سوال کنیم چه خبر است. به در مسجد آمده و پرسیدند: خانم ببخشید چه خبر است. خانمی گفت: دخترم ایام اعتکاف نزدیک است. خانمها اینجا میآیند تا برای اعتکاف ثبت نام کنند.
زهرا با خوشحالی و صدایی لرزان گفت: ببخشید میشه اسم من را هم بنویسید. خلاصه بعد از موافقت آن زن و مرکزی که زهرا در آن نگهداری میشد زهرا با کیف
[١] [٢٥٢]. مجلّه خیمه، ص ٢٣.