جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٥ - غزل ٢٥٢ مرا به وصل توگر ز آنكه دسترس باشد
خواجه با اين ابيات اظهار اشتياق به محبوب نموده و مى گويد:
|
مرا به وصل توگر ز آنكه دسترس باشد |
دگر ز طالع خويشم چه ملتَمس باشد؟ |
|
اين همه كه از طالع و تقدير خود تو را مى جويم و مشتاق آنم كه بدانم مرا در زمره عشّاق خود ثبت نموده اى يا خير، براى آن است كه راه به وصلت ندارم. و چون به وصلت راه يابم، مرا به طالع چه كار؟ كه مقصدم حاصل گرديده است. به گفته خواجه در جايى:
|
طالع اگر مدد كند دامنش آورم به كف |
گر بكَشَد زهى طرب! ور بُكشَد زهى شرف! |
|
|
من به كدام دلخوشى مِىْ خورم و طرب كنم؟ |
كز پس وپيشِ خاطرم، لشكر غم كشيده صف[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
وصال او ز عمر جاودان بِهْ |
خداوندا! مرا آن دِهْ كه آن بِهْ |
|
|
به داغ بندگى مردن در اين دَرْ |
به جان او، كه از ملك جهان بِهْ |
|
|
خدا را، از طبيب من بپرسيد |
كه آخر كِىْ شود اين ناتوان بِهْ[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٣، ص ٢٧٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٩، ص ٣٧٣.