جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٣ - غزل ٢٥١ معاشران گره از زلف يار باز كنيد
اعراض نما. اين، نهايت علم و دانش آنهاست.- در حديث است كه:
١٨٩٨
«سَلِ الرَّفيقَ قَبْلَ الطَّريقِ.»
[١]: (پيش از راه، از رفيق بپرس.- نيز:
١٨٩٩
«لا تَصْحَبْ إِلّا عاقِلًا تَقِيّاً، وَلا تُعاشِرْ إِلّا عالِماً زَكِيّاً، وَلا تُودِعْ سِرَّكَ إلّامُؤْمِناً وَفِيّاً.»
[٢]: (جز با عاقل با تقوى همنشين مشو، و جز با دانشمند پاك معاشرت منما، و رازت را جز در نزد مؤمن با وفا به وديعه مگذار.- يا:
١٩٠٠
«مُعاشَرَةُ ذَوِى الْفَضآئِلِ حَياةُ الْقُلُوبِ.»
[٣]: (معاشرت با صاحبان فضيلتها، زندگانى دلهاست.)
|
وگر طلب كند انعامى از شما حافظ |
حوالتش به لب يار دلنواز كنيد |
|
اى دوستان! من در مقابل اين نصايح و گفتار خود از شما انعامى و اجرى نمىخواهم. پاداشم، حواله دادن شما باشد به آب حيات بخش لب دوست كه آن منتهى آرزو و پاداش من است.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الرفيق، ص ١٤٦.
[٢] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب المعاشرة، ص ٢٤٧.
[٣] ( ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب المعاشرة، ص ٢٤٧.