جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٠ - غزل ٢٤٦ مسلمانان مرا وقتى دلى بود
|
مسلمانان! مرا وقتى دلى بود |
كه با وى گفتمى گر مشكلى بود |
|
|
دلى همدرد و يارى مصلحت بين |
كه استظهارِ هر اهل دلى بود |
|
|
به گردابى چو مى افتادم از غم |
به تدبيرش، اميدِ ساحلى بود |
|
|
ز من ضايع شد اندر كوى جانان |
چه دامنگير يا رب! منزلى بود؟ |
|
اگرچه صورتاً ابيات فوق، حكايت از ناراحتى و گله گزارى خواجه از دوست مىكند، ولى غايت مطلوب اوست كه از دل و خيالات و تعلّقات و توجّهات به عالم بشرى خارج شود و تمام اختيارات و داشته هايش را به دوست سپرده و از خويشتن بينى در آيد و به درياى بىانتهاى توحيد گرايد، و مشاهده كند كه نمى داند و نمىشنود و نمى بيند و اراده نمى كند و ... مگر به او، و حتّى ذاتى براى خود نبيند و به تمام وجود به حقّ رجوع نمايد.
در واقع مى خواهد بگويد: در عالم خيالى و عنصرى خويش، دلى داشتم، سخنان خود را به او گفته و مشكلات خويش را حلّ مى نمودم و وى با من همدرد و مصلحت بين بود. نه تنها دل و عالم خيالى براى من ارزش داشت، كه هر اهل دلى را در مشكلات و پست و بلنديها دستگير بود.