جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٢ - غزل ٢٤٦ مسلمانان مرا وقتى دلى بود
١٩٦٢
مَعْرِفَتِهِ.»
[١]: (شخص باديه نشينى خدمت پيامبر اكرم ٦ رسيده ... عرض كرد: شناخت حقيقى خدا چگونه است؟ فرمود: شناخت او بدون مثل و شبيه و همتا، و اينكه او يكتاى بىهمتا، آشكار پنهان، اوّل آخر است، نه همتايى دارد و نه نظيرى. اين شناخت واقعى اوست.) زمان آن است كه بر اين مسكين بىچيز رحمت آريد و از او تمنّاى كاردانى نداشته باشيد.
|
مرا تا عشق، تعليمِ سخن كرد |
حديثم نكته هر محفلى بود |
|
|
هنر بىعيب حرمان بود، ليكن |
زِمن محرومتر، كِىْ سائلى بود؟ |
|
اى دوستان! مىدانيد چه زمانى گفتارم مورد نظر اهل كمال و گرمى بخش محفل ايشان گرديد؟ آن زمان كه عشقِ دوست به من سخنورى آموخت، ولى اين سخنورى تنها هنرى بود و هنوز دل و عالم خيالى و طبيعتم را از دست نداده بودم. و چون مطلوب و خواسته من از عشق نصيبم گرديد و معلومم شد كه نه عشق از من بود و نه سخن و نه هنر، به محروميّت مبتلا گرديدم؛ لذا: زمن محرومتر، كِىْ سائلى بود؟.
و در واقع، محروميّت، عين مطلوب وى است:
١٨٤٩
«أَللّهُمَّ! بِكَ وَمِنْكَ أَطْلُبُ حاجَتى.»
[٢]: (بار خدايا! تنها به تو و از تو، حاجتم را مى طلبم.)
|
سرشكم در طلب دُرها فشانيد |
ولى از وصلِ او، بى حاصلى بود |
|
اشكها براى وصال او ريختم، امّا در نتيجه براى من روشن شد كه چون «وصلش» به دست افتد «واصلى» نمىماند، لذا بىحاصلى در آنچه طلب كردم، به.
[١] - بحار الانوار، ج ٣، ص ٢٦٩، روايت ٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٢٤.