جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١١
بعضى سلاطين وقت خود مى باشد و از او انعامى مى خواسته، ولى اين معنى از خواجه بعيد است؛ شايد با اين بيان، معيشت دنيوى از حضرت حق سبحانه طلب مىنموده؛ زيرا آن امرى است مطلوب براى اهل معرفت و غيره كه حوائج خود را به در خانه خدا برند؛ كه:
٢٢٠١
«يا مُوسى! سَلْنى كُلَّما تَحْتاجُ الَيْهِ، حَتّى عَلَفَ شاتِكَ وَمِلْحَ عَجينِكَ.»
[١]: (اى موسى! هر چيزى كه بدان احتياج دارى از من بخواه، اگرچه علف گوسفند و يا نمك خمير نانت باشد.)
|
كنون كه چشمه نوش است، لعلِ شيرينت |
سخن بگوى و ز طوطى، شكر دريغ مدار |
|
اى دوست! حال كه ديدارت را از خواجهات دريغ مى دارى، و يا مرا فقير و بى بضاعت از امور مادّى مى خواهى، با گفتار شيرين خود، اين طوطى شكر خوار را آرامش بخش و سخن از او دريغ مدار. در جايى مى گويد:
|
بياد لعل لب و چشم مست ميگونت |
ز جام غم، مىلعلى كه مى خورم خون است |
|
|
دلم بجو كه قَدَتْ همچو سرو دلجوى است |
سخن بگو كه كلامت لطيف و موزون است[٢] |
|
|
غبار غم برود، حال بِهْ شود، حافظ! |
تو آب ديده از اين رهگذر دريغ مدار |
|
خواجه در بيت ختم غزل به خود نويد وصال داده و مى گويد: اى خواجه! سرانجام از غم هجران خلاصى خواهى يافت. و با رسيدن به وصال جانان، حالِ تو بِهْ خواهد شد؛ امّا در اين طريق، از سرشك ديدگان خوددارى منما؛ زيرا كه اشك.
[١] - جواهر السّنيّة، ص ٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.