جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٠ - غزل ٢٩٧ روى بنما و وجود خودم از ياد ببر
|
همّت پير مغان و نفس رندان بود |
كه ز بند غم ايّام نجاتم دادند[١] |
|
|
دوش مى گفت: به مژگان درازت بكُشم |
يا رب! از خاطرش انديشه بيداد ببر |
|
آرى، سالك در ابتداى امر از آنچه عمرى به خود نسبت داده، به سختى مى تواند بگذرد؛ ولى چون مطلوب او جز با گذشتن از خويش حاصل نمى شود، اگر از ابتداى سير كم كم با مجاهده، از خود و انديشه هايش بگذرد، مشكلى براى او در اين امر نمىماند تا بگويد: «يا رب! از خاطرش انديشه بيداد ببر». خلاصه آنكه: شب گذشته دوست قصد كشتن و فناى مرا نمود و مى خواست با تير مژگان بلند و نوعى از جذبات جمالىاش مرا بكشد. يا رب! انديشه اين كار از نظر او دور ساز، كه هنوزم آمادگى اين كشته شدن و جذبه نيست.
و ممكن است با بيان مصرع دوّم بخواهد تقاضاى كشته شدن را كرده باشد (چنانكه در موارد زيادى در بياناتش چنين استعمالاتى را دارد- بخواهد بگويد: يا رب از خاطرش انديشه بيداد مَبَرْ زيرا منتهى آرزوى عاشق وصال است و آن ميسّر نمىشود، مگر با فناى عاشق، فنا هم حاصل نمى شود مگر با بيداد معشوق. در جايى مى گويد:
|
به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم |
بيا كز چشم بيمارت هزاران دُرد برچينم[٢] |
|
و در جايى مى گويد:
|
آنكه پامال جفا كرد چو خاك راهم |
خاك مى بوسم و عذر قدمش مى خواهم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩١، ص ٢٩٢.