جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٤ - غزل ٢٩٦ روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير
|
حافظ! آراسته كن بزم و بگو واعظ را |
كه ببين مجلسم و تركِ سرِ منبر گير |
|
اى واعظ! تا وقتى گفتار شيرين تو در من اثر داشت و به عبادات قشرى مىپرداختم، كه طمع رسيدن به نِعم بهشتى را داشتم و جلوه يار شيرين حركاتِ خود را نديده بودم؛ اما پس از اين، ديگر سخنان تو در من اثر نخواهد داشت و جز دوست را عبوديّت و بندگى نخواهم نمود. به موعظه خود خاتمه ده، و ترك منبر بنما، و به مجلس عيش ما بيا، و طريقه ما را اختيار بنما. در جايى مى گويد:
|
دلم جز مِهْر مَهْ رويان طريقى بر نمى گيرد |
زِهَر دَرْ مى دهم پندش و ليكن در نمى گيرد |
|
|
خدارااى نصيحتگو! حديث از مطرب و مىگو |
كه نقشى در خيال ما، از اين خوشتر نمى گيرد |
|
|
نصيحت كم كن وما را، به فرياد دَفْ ونِىْ بخش |
كه غير از راستى، نقشى در اين جوهر نمى گيرد |
|
|
نصيحتگوىِ رندان را، كه با حكم خدا جنگ است |
دلش بس تنگ مى بينم، چرا ساغر نمى گيرد؟[١] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٤، ص ١٥٧.