جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣١ - غزل ٢٨٨ الااى طوطى گوياى اسرار
كنايه از اينكه: آب حيات ابدى را فقط با عشق مى توان يافت، نه با عقل.
در جايى مى گويد:
|
در ازل پرتو حسنت ز تجلّى دم زد |
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد |
|
|
عقل مى خواست كز آن شعله چراغ افروزد |
برقِ غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد[١] |
|
بيا و اين سخن را از اهل حال و عشق و خواجه بشنو كه مى گويد:
|
بيا و حال اهل درد بشنو |
به لفظ اندك و معنى بسيار |
|
آنان كه در وجودشان درد عشق پيدا شده، خوب مى توانند از حقيقت معارف الهى، با لفظ اندك و معانى بسيار براى سالكين حجاب بردارند.
|
به مستوران مگو اسرار مستى |
حديث جان مپرس از نقش ديوار |
|
و چون حقيقت بر تو آشكار شد با هشياران مگو و از ايشان مپرس، كه آنان چون نقش ديوارند، با نقش ديوار هرچه گويى، سخن خود را ضايع ساخته اى و هرچه پرسى، با تو نمى تواند سخنى داشته باشد؛ كه
٢١٤٥
«صَدْرُ الْعاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ.»
[٢]: (سينه عاقل، صندوقچه راز اوست.)، ونيز:
٢١٤٦
«لا تُودِعَنَّ سِرَّكَ مَنْ لا أَمانَةَ لَهُ.»
[٣]: (رازت را نزد كسى كه امانت را رعايت نمى كند به وديعه مگذار.) در جايى مى گويد:
|
ما باده زير خرقه نه امروز مى كشيم |
صد بار پير ميكده اين ماجرا شنيد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٠، ص ١٥٤.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب السّر، ص ١٥٨.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب السّر، ص ١٥٩.