جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠١ - غزل ٢٨٣ گر زلف پريشانت در دست صبا افتد
|
به سعى خود نتوان برد ره به گوهر مقصود |
خيال بود كه اين كار بىحواله برآيد[١] |
|
|
گر زلف سياهت را، من مُشك خطا گفتم |
در تاب مشو جانا! در گفته خطا افتد |
|
آرى، همه عالم، مظهر تجليات محبوبند و «مُشك خَطا» هم يكى از آن مظاهر است. دوست را به مظاهر تشبيه كردن، صحيح نيست. اگر گاهى تشبيه مى شود؛ بدين جهت مى باشد كه جز با تمثيل نمى توان معنى را بيان نمود و فهماند.
مىخواهد بگويد: اى دوست! اگر نسبت مشك خطا به كثرات عالم مى دهم (به واسطه بوى تو كه از آنها استشمام مى كنم)، از من مرنج، و مگو من چنين نيستم؛ زيرا من بشرى ضعيفم و در گفتهام خطا مى افتد. در جايى با آنكه محبوب را با تشبيه معرّفى مى كند و مى گويد:
|
چو رويت، مهر و مه تابان نباشد |
چو قدّت، سرو در بستان نباشد |
|
|
چو لعل و لؤلؤت در دلفروزى |
دُر دريا و لعلِ كان نباشد |
|
|
به تو نسبت نباشد هيچ تن را |
نه تن، بِاللَّه كه مثلت جان نباشد[٢] |
|
|
آخر چه زيان افتد، سلطانِ ممالك را |
كو را نظرى روزى بر حال گدا افتد؟! |
|
محبوبا! چه مى شود و چه زيانى تو را رسد- اى سلطان السّلاطين!- اگر روزى به ما نظرى كنى و اين گدايان شكسته خود را از غم هجرانت برهانى؟! در جايى مىگويد:
|
باز آى، كه بىروى تواى شمع دل افروز! |
در بزم حريفان، اثر نور و ضياء نيست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٦، ص ١٣٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.