جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٩ - غزل ٢٨٣ گر زلف پريشانت در دست صبا افتد
از اين غزل معلوم مى شود پريشانى روزگار هجران و اشتياق رسيدن به دولت ديدار دوست، خواجه را بدين گفتار وا داشته كه مى گويد:
|
گر زلف پريشانت در دست صبا افتد |
هر جا كه دلى باشد، در دام بلا افتد |
|
اى دوست! چنانچه زلف پريشان و مظاهر و كثرات عالم طبيعت را به دست باد صبا و نفحات قدسىات دهى، پرده از مظاهرت بركنار خواهند كرد و عشّاقت، تو را با ايشان و از طريق آنان جلوه گر خواهند ديد و به اسماء و صفاتت مشاهدهات مىنمايند؛ لذا هر جا كه دلى باشد، در دام بلا افتد و فريفتهات مى گردند. در جايى مىگويد:
|
زلفت هزار دل به يكى تارِ مو ببست |
راه هزار چاره گر از چار سو ببست |
|
|
تا عاشقان به بوى نسيمش دهند جان |
بگشود نافه و دَرِ هر آرزو ببست |
|
|
شيدا از آن شدم، كه نگارم چو ماهِ نو |
ابرو نمود و جلوه گرى كرد و رو ببست[١] |
|
در واقع، با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار او نموده.
|
ما كشتى صبر خود در بحر غم افكنديم |
تا آخر از اين طوفان، هر تخته كجا افتد |
|
در غم عشق جانان، آن قدر صبر نموديم تا آنكه طاقت شكيبايى از ما گرفته.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧، ص ٦٢.