جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨ - غزل ٢٤١ كارم ز دور چرخ به سامان نمى رسد
|
داد مسكينان بده، اى روز وصل! |
از شب يلداى هجران الغياث![١] |
|
|
يعقوب را دو ديده ز حسرت سفيد شد |
و آوازه اى ز مصر به كنعان نمى رسد |
|
كنايه از اينكه: اى محبوب حقيقى! يعقوب وار از فراقت آن قدر اشك حسرت ريختم و به اشتياق ديدارت آن چنان در حزن و اندوه فرو رفتم تا شايد مرا بپذيرى و مشاهدهات نمايم، ولى عنايتى نفرمودى و خبرى نگرفتى كه عاشق دل خستهات در فراقت چه مى كشد.
١٨٠١
«أَسْأَلُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأَنْوارِ قُدْسِكَ، وَأَبْتَهِلُ إِلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطآئِفِ بِرِّكَ، أَنْ تُحَقِّقَ ظَنّىِ بِما أُوْمِّلُهُ مِنْ جَزيلِ إِكْرامِكَ وَجَميلِ إنْعامِكَ فِى الْقُرْبى مِنْكَ وَالزَّلْفى لَدَيْكَ وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ.»
[٢]: (به تابشهاى رويت [اسماء و صفات] و به انوار مقدّست از تو درخواست نموده، و به عواطف مهربانى و لطايف احسانت به سوى تو تضرّع و التماس مى نمايم كه گمانم را به آنچه از اكرام بزرگ و انعام نيكويت در نزديكى به تو و منزلت در نزدت و بهره مندى از مشاهدهات آرزومندم، محقّق سازى.) در جايى مىگويد:
|
خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود |
گر تو بيداد كنى، شرطِ مروّت نبود |
|
|
ما جفا از تو نديديم و تو هم نپسندى |
آنچه در مذهب ارباب فتوّت نبود[٣] |
|
|
از حشمت، اهل جهل به كيوان رسيدهاند |
جز آهِ اهل فضل به كيوان نمى رسد |
|
خواجه با اين بيان گله اى ديگر از محبوب نموده و مى گويد: جاهلان به هر منصب و مقام بلندى كه خواستند از جاه و منال رسيدند و به آنها عنايتها داشتى، چه شده كه از من عنايت و رحمتهاى خاصّت را برداشته و به آه و نالهام عنايتى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٣، ص ١١٢.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٥، ص ١٤٤.