جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٠ - غزل ٢٧٧ اگر به باده مشكين دلم كشد شايد
|
تو را كه حسن خدا داده است و حجله بخت |
چه حاجت است كه مشّاطهات بيارايد؟ |
|
محبوبا! تو در حسن و جمال، يكتايى و به خود زيبايى. ما را قدرت آنكه به اسم و صفت و جمال و كمال توصيفت نماييم و بياراييم، نيست؛ كه:
٢٠٩٨
«إِلهى! قَصُرَتِ الْأَلْسُنُ عَنْ بُلُوغِ ثَنائِكَ كَما يَليقُ بِجَلالِكَ، وَعَجَزَتِ الْعُقُولُ عَنْ إِدْراكِ كُنِهْ جَمالِكَ.»
[١]: (بار الها! زبانها از بلوغ به حدّ ثناء و ستايشى كه سزاوار توست، قاصر، و عقلها از ادراك كنه جمالت ناتوان است.)
|
ز دل، گواهى اخلاص ما بپرس و ببين |
كه هرچه هست، در آئينه، روى بنمايد |
|
معشوقا! آئينه دل ما، توجّه خالصانه ما را به تو نشان مى دهد و چنانچه مىخواهى بدانى (كه مى دانى) ما غير تو را در دل جاى ندادهايم، به آئينه دلمان نظر كن. در جايى مى گويد:
|
عشقت نه سرسرى است كه از سر بدر شود |
مهرت نه عارضى است كه جاىِ ديگر شود |
|
|
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم |
با شير اندرون شد و با جان بدر شود[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
گوهر مخزن اسرار، همان است كه بود |
حُقّه مِهر، بدان مُهر و نشان است كه بود |
|
|
از صبا پرس كه ما را همه شب تا دم صبح |
بوى زلف تو، همان مونسِ جان است كه بود[٣] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٥، ص ١٨٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٧، ص ١٩٣.