جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٥ - غزل ٢٧٧ اگر به باده مشكين دلم كشد شايد
از پريشان گويى خواجه در اين غزل، خوب روشن مى شود كه به هجران مبتلا گشته و عشق ديدار دلدار، او را افسرده خاطر ساخته و بدين گونه سخن گفتن وا داشته، مىگويد:
|
اگر به باده مشكين دلم كِشَد، شايد |
كه بوى خير، ز زهد و ريا نمى آيد |
|
اى آن كه مرا از باده نوشى و مشاهدات و توجّه به دوست حقيقى مانع مى شوى! مىدانى چرا دل من همواره متوجّه جمال و تجلّيات حيات بخش محبوب مى باشد و به سوى آنها كشيده مى شوم؟ علّت آن است كه از زهد خشك و عبادات قشرى، و بهشت و نعمتهاى آن بىآنكه توجّهم به محبوب باشد، بوى خير استشمام نمى كنم.
آرى، اگر خيرى در آن عبادات قشرى مى بود، علىّ ٧ نمى فرمود:
٢٠٩٠
«إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّه رَغْبَةً، فَتِلْكَ عِبادَةُ التُّجار؛ وَإِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً، فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيدِ؛ وَإِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُكْراً، فَتِلْكَ عِبادَةُ الْأَحْرارِ.»
[١]: (بدرستى كه گروهى خدا را از روى ميل و شوق [به نعمتهاى بهشتى] عبادت مى كنند، كه اين، عبادت تاجران و بازرگانان مى باشد؛ و دسته اى خدا را به جهت ترس [از عذاب جهنّم] عبادت مى كنند، كه اين، عبادت بردگان است؛ و گروهى خدا را از روى شكر و سپاسگزارى مى پرستند،.
[١] - وسائل الشّيعة، ابواب مقدّمة العبادات، باب ٩، روايت ٣، ج ١، ص ٤٦.