جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٦ - غزل ٢٧٧ اگر به باده مشكين دلم كشد شايد
كه اين، عبادت آزادگان مى باشد.) در جايى مى گويد:
|
من و انكار شراب؟ اين چه حكايت باشد؟ |
غالباً اين قَدَرم، عقل و كفايت باشد |
|
|
من كه شبها رَهِ تقوى زدهام با دف و چنگ |
اين زمان سر به ره آرم، چه حكايت باشد؟ |
|
|
زاهد ار راه به رندى نبرد، معذور است |
عشق، كارى است كه موقوف هدايت باشد[١] |
|
|
جهانيان، همه گر منعِ من كنند از عشق |
من آن كنم، كه خداوندِگار فرمايد |
|
فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٢]: (سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريده) مرا دعوت به دوستى محبوب حقيقى مى كند، و دوست هم فرموده:
«قُلِ: اللَّهُ، ثُمَّ ذَرْهُمْ»[٣]: (بگو: خدا، سپس رهايشان كن.- فرموده: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا، أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ»[٤]: (و كسانى كه ايمان آوردند، سخت دوستدار خدايند.) حال من چگونه دست از راهنمايى فطرت خويش بردارم و به سخن جهانيان، كه مرا از عشق ورزى به محبوبم منع مى كنند، گوش فرا دهم. ايشان هم اگر توجّه به فطرت خويش كنند و از غفلت كناره گيرند، آن كنند كه خداوندگار فرمايد. در جايى مى گويد:
|
چرا از كوى خرابات روى برتابم |
كزاين بِهَم به جهان هيچ رسم و راهى نيست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٥، ص ١٩٩.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - انعام: ٩١.
[٤] - بقره: ١٦٥.