جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤ - غزل ٢٤١ كارم ز دور چرخ به سامان نمى رسد
خواجه در اين غزل با گله گزاريهاى خود از روزگار هجران، اظهار اشتياق به دوست نموده و مى گويد:
|
كارم ز دور چرخ، به سامان نمى رسد |
خون شد دلم ز درد و، به درمان نمى رسد |
|
شبانه روزم سپرى مى شود، ولى هجرم به سر نمى آيد. غم عشق محبوب دلم را خون نموده و دردمند شدهام، داروىِ شفا بخشِ وصالش مرا به سامان نمى رساند و مداوا نمى كند.
٢٦٩١
«إِلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟ وَمَنِ الَّذى أَناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أَوْلَيْتَهُ؟ أَيَحْسُنُ أَنْ أَرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالْخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أَعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالْإِحْسانِ مَوْصُوفاً؟!»
[١]: (بار الها! كيست كه بر تو وارد شده و در خواست پذيرايى نمود و تو او را ميهمانى ننمودى؟ و كيست كه به اميد عطايت به درگاه تو فرود آمد و محرومش ساختى؟
آيا نيكوست كه از درگاهت محروم برگردم، در صورتى كه جز تو مولايى كه به لطف و احسان معروف باشد، نمىشناسم؟!)
|
چون خاكِ راه پست شدم، همچو باد و باز |
تا آبرو نمى رَوَدم، نان نمى رسد |
|
كنايه از اينكه: براى رسيدن به وصال محبوب، به نابودى خود كوشيدم، و چون خاك راه به زير پاى اهل نظر و كمال، و يا خضوع در پيشگاهش كوشيدم، ولى.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.