جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٨ - غزل ٢٧٤ يارم چو قدح به دست گيرد
داروغه عارفند) تا بيايند و ما مستان را بگيرند و به جزايمان برسانند؟.
كنايه از اينكه: چشم مست او چنان عاشق را به مستى مى كشد و دعوت مىكند كه باكى از سخن شيخ و زاهد و گفتار بىمعناى ايشان ندارد.
در جايى مى گويد:
|
مستم كن آن چنان كه ندانم زبى خودى |
در عرصه خيال، كه آمد، كدام رفت[١] |
|
|
خُرّم دل آن كه همچو حافظ |
جامى ز مِىِ الَسْت گيرد |
|
بلى، آنان كه همواره جام الَسْتى مى نوشند و هر ساعت به مشاهده جمال دوست، «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٢]: (آيا من پروردگار شما نيستم؟!) مىشنوند و «بَلى شَهِدْنا»[٣]: (بله، گواهى مى دهيم.) مىگويند، دلى خرّم دارند.
در جايى مى گويد:
|
در ازل هر كو به فيضِ دولت ارزانى بود |
تا ابد جام مرادش، همدمِ جانى بود[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.
[٢] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٣] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.