جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٨ - غزل ٢٦٩ هوس باد بهارم به سوى صحرا برد
و به نور رُويت [اسماء و صفات] كه هر چيزى بدان روشن و نورانى است. اى نور! اى پاك [از جدايى صفات از ذات]!)
|
جام مِىْ دى ز لبت، دم ز روان بخشى زد |
آبرو از لب جان بخشِ روان بخشا برد |
|
جام مِىْ و شهودى كه شب گذشته از تجلياتِ حيات بخشت از طريق مظاهر بهارى ستاندم، جانم را حياتى تازه بخشيد، به گونه اى كه روان بخشى و زنده نمودن مسيح ٧ مرده را، در مقابل آن، روان بخشى به حساب نمى آمد.
٢١٩٥
«يا مَنْ أَنْوارُ قُدْسِهِ لِابْصارِ مُحِبّيهِ رائِقَةٌ! وَسُبُحاتُ وَجْهِهِ لِقُلُوبِ عارِفيهِ شائِقَةٌ! يا مُنى قُلُوبِ الْمُشْتاقينَ! يا غايَةَ آمالِ الْمُحِبّينَ!»
[١]: (اى كسى كه انوار قدسش به چشم دوستانش صاف و روشن است! و عظمت و يا انوار رُويش [اسماء و صفات] بر قلوب عارفانش شوق آور و نشاطانگيز است! اى آرزوى دل مشتاقان! اى منتهى مقصود محبّان!) خواجه در واقع مى خواهد بگويد:
|
هر سَرْوْ قد كه بر مَه و خور جلوه مى فروخت |
چون تو در آمدى، پىِ كار دگر گرفت[٢] |
|
|
دوش دست طلبم، سلسله شوق تو بست |
پاى خيلِ خِرَدم، لشگر غم از جا برد |
|
|
راهِ ما، غمزه آن تُرك كمان ابرو زد |
رختِ ما، هندوىِ آن سَرْوِ سَهى بالا برد |
|
معشوقا! نه تنها دوش بوى تو را كه از مظاهرت استشمام كردم، بى قرار گشتم، و چشم بيمارت را كه ديدم، خستگى و بيمارى از من زدوده گشت و از تجليّات روان بخشت زندگى تازه يافتم، بلكه زنجير شوق ديدارت دست طلبم را بست، و لشگر.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨- ١٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٣، ص ١٠٦.